تلخون

September 3, 2008

بی نام

Filed under: مداد کوچک من — بهاران @ 8:34 pm

شعری بخوان و بس

می ترسم از تمام واژه های تو ،

می ترسم از تو ، من

می ترسم از تمام پرسه های پریشان ِ از تو دور

تنهایی و گریز

دلتنگی و عبور.

از گام ضربه های تمنای بی پناه

یک لحظه،یک نگاه

می ترسم از هجوم ناگزیر عطش،

دور از این سراب.

شعری بخوان و ببین غم به شانه ام.

بگذر، نخواه و نبین بودنم، ولی

بشنو ترانه ام.

این ترس پیر و کور،

صد پینه اش به هر رگ و هر استخوان من،

آتش به جان من،

می سوزدم هزار باره و می خواندم هنوز.

ققنوس روزگار رفته و دورم به چشم تو

این تیره گرد ِ تلخ ،

آبستن از امید نطفه روزی دوباره نیست

خاکستری به دامنم از زخم کهنه است

هر بغض ، شعله ای ست

آتش نزن مرا که فراموش می شوم

از نو شدن نپرس

رگبار بی امان سکوتت که می زند

در خود فرو می افتم و خاموش می شوم

شعری بخوان و بس

August 20, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 9:50 pm

هواشناسی به وقت “بهار” اعلام میکند که هوا دارد طوفانی میشود.که هوا طوفانی است.

اعتراف کردن سخت ترین کار دنیاست.از زاییدن هم سخت تر است.مطمئنم.از همه سخت تر اعتراف کردن پیش خودت است.آدمهایی که گذشته شان را با کرده و نکرده چهارچنگولی چسبیده اند و کوکش زده اند به حال و آبنده شان دیده ای؟ پیش خودشان فهمیده اند که ای دل غافل…ولی توی ویترینشان هنوز تارت توت فرنگی میگذارند.و این تارت توت فرنگی چه خوشگل است. و چه قشنگ است. و چه همه تعریفش را میکنند. و چه مزه گهی میدهد.و مجبوری تا تهش را به خورد خودت بدهی.من میدانم که چه مزه گهی میدهد.

اینها را مینویسم که همیشه یادم بماند.اینها سخت ترین و تلخ ترین اعترافات زندگی من است.اگر میشد یک صفحه دیگر علم میکردم که تنها نوشته اش همین باشد.یا دیگر اینجا چیزی نمینوشتم که این همیشه بالاترین نوشته باشد ، همیشه ، جلوی چشمم.جلوی چشم چهار تا و نصفی آدم که مرا میخوانند.نه برای این که بگویند نه عزیزم اینجوری ها هم نیست ، بلکه یکی پیدا شود که بگوید که دقیقآ همینجوری است و خاک بر سرت.

من ، بهاران ، هیچ وقت نفهمیدم که کی هستم.هر چی را هم که بقیه گفتند باور نکردم. تعریفی از خودم نداشتم.چرا ، یک موقعی داشتم که صد رحمت به نداشتن.الان هم یادم رفته که چی بود.و هیچ هم مهم نیست.من جرات نکردم که کسی را توی خودم پیدا کنم و پایش بایستم.آن منی که “من خودم” باشد را پیدا نکردم.ندیدم.و نمیدانم چرا.شاید یک جایی یک چیزی توی من فروریخت و کوبیده شد.یک اعتمادی مرد.اعتماد به خودم.اینکه برای خودم خوش یاشم. اینکه این بهترین خوشی زندگیست.

خودم را توی آینه دیگران دیدم.توی آینه اشیا و افکار.توی آینه لحظه ها.دلخوشی و ناخوشی ام را با بقیه سنجیدم.پدر ، مادر ، خواهر و برادر تنی و ناتنی.هر کس برای من عزیز بود و هست.

در به در شدم.من هنر نخواندم.من نمیتوانستم در هنر معنی شوم.نمیتوانستم اول عشق خودم را بنوازم،بنویسم،بکشم. من هیچ وقت عرضه نداشتم کاری را فقط برای خودم بکنم چون خودی در کار نبود.و آدمهای دور و نزدیک چه خوب این را فهمیدند و من نه.

دربه در شدم.توی همه جاهایی که میشد برای دیگری بود.با همه آدمهایی که به فکرم رسید یک دست اضافی تر از دو دست خودشان میخواهند، همه کارهایی که میشد گفت من انجامش دادم و بعدش کسی نپرسد که چی. و حالا جلو تر از همه خودم از خودم میپرسم که چی؟ و جوابی ندارم.چون نتوانستم دست اضافی تری باشم.چون نتوانستم کاری بکنم ، برای هیچ کس. و نفهمیدم که نمیتوانم. چون یاد نگرفتم که آدمی که برای خودش رفیق و همراه نیست ، برای دیگری هم نمیتواند.این همان رفیقی بود که نداشتم و خواستم به دیگران نشانش بدهم. و به این دست و پا زدن مفلوکانه ادامه دادم.و همه به من خندیدند.

باز با همه بی رحمی که گاه گاه به من حمله می برد وآدمهای دور و برم را انگشت به دهان میگذارد که این دیو از کجا بلند شد ،اینبار نشسته ام به قضاوت خودم.به محاکمه ام.گاهی فکر میکنم من فقط به حساب دیگران برای خودم زور زده ام.که نگندم و نپوسم.که بگویم من هم یک کاری کردم.اگر سگ دو میزنم و میدوم برای رسیدم به جایی نیست.برای این است که میترسم بایستم و بمیرم.این قضاوت بی رحمانه ایست.خیلی..

من هرچیزی را که بند زدم و به خیال خودم درست کردم عین یک بچه نق نقو ، عین یک پیزن خسیس ترسو،سفت به سینه ام چسبانده ام که از دستش ندهم.همه آنچه را که تکه تکه روی هم چیدم که به هرکس که خواست بی دریغ هدیه کنم ، دودستی نگه داشته ام و مگس کش به دست گوش به زنگ هر انگشتی ایستاده ام که بخواهد به این برج ماسه ای من تلنگری بزند.یکهو به خودم آمدم و دیدم که چه حسود و تنگ نظر شده ام ، چون زور زدم که بخشنده باشم و فداکاری کنم خبر مرگم.و این اعتراف تلخی ست.خیلی.

بعد از چهار سال،در اولین روزهای سال پنجم تحصیل ، یک فکر مسموم و پر کینه همه سرم را گرفته.زهرش را توی تنم دوانده و همه جا لانه کرده ، لا به لای مژه هایم.و گرمای خشمش را توی نفسهایم حس می کنم. من توی این راهی که دیگر سینه خیزم کرده ، از پشت سر میرسم به یک دوراهی که یک طرفش را نرفتم و نخواستم.همان جایی که از بیهودگی و بی مصرفی ترسیدم.اول این راه من ، آن مو قع فکر کردم که عشق بود.خوب حالا.” نود درصدش از عشق بود!” اما حالا گاهی فکر میکنم آمدم یک کار بزرگ بکنم.و گند زدم.مثل بقیه روزگارم ، خودم را گول زدم که چه کار مهمی میکنم.حالا که گند همه کارها و فکرها و فتوحاتم یکی یکی در آمده ، حالا که میبینم هرگز هیچ غلط مهمی نکردم جز اینکه بدوم و بخورم زمین و بدوم و بخورم زمین ، وحشت برم داشته که چه کار میکنم؟کدام قله،کدام اوج ، کدام کشک؟ نکند دوباره توی همین تاری که تنیده ام برای خودم دست و پا میزنم؟ نکند چند سال دیگر برگردم و ببینم که اینجا را هم عوضی آمدم پی یک وهم؟ پی پر کردن تنهایی که خفه ام کرده؟ پی دادن و دوباره دادن چیزی که از بیخ و بن ندارم؟ نکند از این همه حماقت و نفهمیدن قانون ساده روابط و آدمها دارم فرار میکنم لای خطهای کتابهای ورق نخورده؟ وگرنه چرا بیخود و بی جهت بریده ام؟ من که به هرچی غر میزدم به این نه،من که عاشق بودم،من که همین یک جاپا را این همه مدت گود کرده بودم…آخ که چقدر از این همه کج خیالی ، از این همه شک به خودم خسته ام.یک جایی از زندگی فکر میکردم که هیچ وقت و هیچ وقت اینقدر و به اندازه آن موقع از خودم بیزار نخواهم شد.الان می بینم که منفور ترم.آن هم از دست خودم.از نامهربانی ام با خودم.کاش میشد قبل اینکه دیوانه شوم ، قبل اینکه خوره این فکرها همه جا را سوراخ سوراخ کند ، دست از این همه بی انصافی بردارم.کاش میشد حداقل بک بار به داد کسی برسم.به داد خودم.

(از سایه خودم هم می ترسم.همه مدتی که این را مینوشتم انگار کسی بهم میگفت سر تا پایش شبیه غرغرهای کسی ست که خوشی زده زیر دلش و پیله کرده به بهانه هایی که جواب ندارد.تو اگر اینجوری دیدی اش ، اشکال شدیدآ از فرستنده است.)

August 8, 2008

کافه سارا

Filed under: پرسه — بهاران @ 6:27 pm

چقدر این چهاردیواری تاریک دودگرفته رو دوست دارم.وقتی در رو باز میکنم و اولش هیچی نمی بینم.برای وقتهای خیلی ابری یا خیلی آفتابی.برای وقتایی که جایی نداری که بری حتی خونه ت .دوست دارم مخصوصآ زمستونهاش رو ، وقتی روی جدول جوب پت و پهن خیابون ولی عصر راه میرم و دستام ته جیب کاپشنم دنبال چیزی نمیگرده.زیر لبی یواش چیزی میخونم یا اشکهایی رو که قل میخورن گوشه لبهام میخورم.اینجا هیچ خاطره و هیچ آشنایی ندارم.آروم و بی سر و صدا میام و میرم.برای خودم میشینم یه گوشه ای ، کتاب میخونم ، زل میزنم به آدما و سعی میکنم حدس بزنم دماغشون که پشت دود سیگارشون قایم شده چه شکلیه یا دارن به هم چی میگن.
تنهایی شو دوست دارم.با کسی اومدنشو دوست دارم.جای مشخصی ندارم.هیچ صندلی رو بیشتر از اون یکی دوست ندارم.همه شون صندلی های حصیری گرد و صدا دارن با تشکچه های چرک گرفته و هر دفعه یادم میره به امید بگم که اینا رو بده بشورن.روی صندلی خالی روبروی من آدمهایی میشینن که من عاشقشون شدم یا نشدم.آدمهایی که عاشق من نیستن و معلوم نیست که از کدوم خیابون تا اونجا با من اومدن، از توی کدوم خواب من. حرف میزنن و میخندن.هیچ کدومشون کچل یا سیبیلو نیستن.با هم شیمبورسکا میخونیم و وقتی به “این اطمینان زیباست ، اما ، تردید زیبا تر است…” میرسیم ذوق میکنیم.اینجا فقط آرش ِ کافه گودو رو کم داره با کوله پشتیش که پر از نخ کوبلن های رنگی رنگیه.که بیاد سر میز بشینه و بهش بگم یه چیزی بباف.بپرسه چی و من بگم هرچی.یه چیز غمگین بباف.وشروع کنه به دستبند بافتن و شعرای خودشو بخونه و دفعه بعد ، باز منو یادش نیاد.گاهی یه دوست با من میاد.دیر تر یا زودتر،گاهی با هم میرسیم.گاهی اتفاقی هم دیگه رو میبینیم.و حرف میزنیم.درد و دل میکنیم و می نالیم.و هرچی باید بگیم رو ته دلمون نگه میداریم.
دلم نمیخواد دلم برای کسی تنگ بشه.بیام اینجا با هوای دیدن کسی.یک گوشه کوچیک بی خاطره دارم ، جایی بدون دلبستگی.برای همین عصرای جمعه ، فرار میکنم از هجوم هزار تا فکر و خاطره و میکنم از وابستگی هام.میرم جایی که کسی رو ندارم . کسی مننظرم نیست.جایی که کسی رو دوست ندارم.

August 7, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:47 am

خواستم این را پی نوشت کنم زیر چیزبی ربطی که نوشته بودم
نشد
همه پریشب و دیشب و دیروز را داشتم فکر میکردم.فکر میکردم
توی آشپزخانه ، پای گاز ، توی جلسه کانون کار ، موقع دوباره کول کردن خروار کاغذها و نامه ها و رسیدهای حسابداری ، وقت چایی تعارف کردن به دایی و خاله ، موقع خداحافظی
فکر میکردم که …نمیدونم
نه میگویم بی معرفت ، نه میگویم رفیق نیمه راه.کدام معرفت؟کدام راه؟میدانی و میدانم خیلی وقت شده که از حال و احوال هم بی خبریم.انقدر که ندانیم کداممان داریم زودتر فرو میریزیم.راه ما شاید فقط همان راه پله های خاکستری بود که گاهی با هم ازشان رد شدیم ، گاهی هم نه
خیلی گذشته ، خیلی
همه مان یکی چند دست عاشق شدیم ، فارغ شدیم ، تو شوهر کردی ، مهدخت رفته فرانسه ، سمیرا عاشق پسرداییش شده،من این وسط برای خودم می چرم
از پریشب دارم فکر میکنم چرا؟چرا اینجوری کردی؟چه جوری؟
راستی خودکشی مگر حرام نبود؟ رفیق مومن من؟نکند تو هم مثل ما چوب حراج زدی به دین و ایمون؟کجا بودی این همه وقت؟ما کجا بودیم؟
یادته چه زوری میزدی سر بحث کردن ؟ یادته دلم که پر بود میگفتم دورکعت زیادترش کن جای من هم بخون؟میخندیدی.میگفتی این چه وضعشه؟میگفتم که مذهب پویایی تاریخ را قبول ندارد ، مبارزه طبقاتی را ، من هم زیر بارش نمیروم.میگفتی چی چی ؟ میخندیدم.حالا به خودم هم میخندم.هنوز هم گاهی به سممیرا میگم تو جای من بخون
میدانی که میدانم خاطره زیادی از هم نداریم.فقط شنیدنش ، فهمیدنش سخت بود.انگار سر آن روزهای مرا بریده اند.سر آن وقتها که عین خودت رفت و دیگر پیدایش نشد.روزهایی که شیرینی اش رفته و طعم گسش مانده.مثل یک جمعه خوشمزه که غروبش مانده.میگفتی تو دیوانه ای …وچه دیوانه ای بودم من…15 ساله ، 16 ساله ، همه دنیا مال من بود.عاشق ترین عاشق دنیا عاشق من بود ، یک عالمه کار ، ساز ، آهنگ ، شعر …همه کاره دنیا بودم ، دکترِ شاعرِ نویسنده سولیست پیانوی فوتبالیستِ عاشق .یادته تا چند وقت جواب همه تان را با دیالوگهای هامون میدادم؟راستی هامون مرد ،فهمیدی؟ تو عاشق چی بودی؟یادم نمی آید.از دو شب پیش دارم فکر میکنم تیغ که گرفتی دستت ، عشقت آمد جلوی چشمت؟کجا بود پس که دیر رسید؟نه که فکر کنی عشق ماها ، تیغ را از دستمان انداخته زمین ، نه ،خنده ام ننداز دوباره.تلخی تکرار و تکرار و تکرار کُند و زنگاری مان کرده.هر کداممان یک وری رفتیم و هیچ کداممان هم نرسیدیم انگاری
زدی به هدف رفیق.این همه چرخیدم که این را بگویم بهت.اولش باورم نشد ، اول بُهت آمد ، ترس و بغض و اشک و بعدش…تحسینت کردم که حداقل این یک کار را کامل کردی وسط این همه ناتمامی که به جان همه مان کبره بسته.راستش را بگویم.فکر نمیکردم ازت بر بیاید.فکر میکردم دستت میلرزد.عین خودم.عین خودم.مثل آن وقتی که ترس ،این همه دلبستگی و هزار تا فکر به دست و پای آدم میپیچد و میپیچد و قبل اینکه خودت کاری کنی خفه ات میکند.نمیگم کار خوبی کردی.نه.بد کردی به خودت.ولی نمیدانم اگر خوشحال تری حالا ، بشود بهت گفت که بد کردی
بگذریم رفیق.خوب و بدش با خودت.از دیشب و پریشب دارم فکر میکنم شاید آن روزها هم مثل تو هوس رفتن بزند به سرشان.شاید اگر سرشان را به باد بدهند خوش تر باشند از اینکه گوشه دل ما بپوسند

July 19, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 9:50 am

آقای شکیبایی،نه،حمید هامون
داشتیم؟ یعنی همه اون زمزمه ها ، زندگیا ، عشقا ، دروغ بود؟ اون جوری پوزخند نزن لعنتی ، من اگه بودم کفشمو صاف میزدم توی سرت که مواظب خودت نبودی.به فکر ما هم نبودی.
این حس غریبی گلوی من رو گرفته و ول نمی کنه.از همین چند وقت پیش که هامون دوره میکردم تا دیروز صبح که رفتی.تا همین الان.به قول دبیری : تموم شد.راحت شدی.برای تو نمینویسم.برای خودم مینویسم.تو که سر جاتی.برای من همیشه حمید هامونی و الان توی طبقه بالایی کمد اتاق 6 داری خاک میخوری.
آی که میفهممت.این روزها منم که دارم عین خودت سرگردون میدوم.فکر کن که منم.میزنم به این در و اون در.کارایی میکنم که قبلآ نمیکردم.بلند بلند گریه میکنم و میخندم. داد میزنم .گیر میدم.تفنگ میکشم و نمیزنم.میزنم.باورت میشه؟ به خودم میگم ترسو بزدل بزن برو ولی بالای اون دره برفی که میرسم زانوام میلرزه. چرا اینقدر در برابر ابراز قدرت ضعیفم؟من دیگه به هیچی اعتماد ندارم ، به هیچی اعتقاد ندارم.دارم فرو میرم.این یعنی چی؟ آی که میفهممت.یه راهی رو دارم میرم که جای من نیست.چسبیدم به خاطره هایی که مال من نیست.نمیدونم سهم من و حق من هست یا نه ولی عشق منه.همینه که غریبه ام.حتی برای عزاداری هم غریبه ام.ولی چه کار کنم که منم عشقو اینجوری فهمیدم.گیرم که ربطی به اون دوران و اون روزا ندارم ولی اینجوری فهمیدم. کاش توی روزهای من “لا مصب نمیونی هنوز چقدر دوستت دارم….” بی معنی نبود.کاش هر چند ماه نشستن و هامون دیدن مسخره نبود.چه کار کنم که هست.چند بار پروردمت به ناز رو خوندم و اشک ریختم؟ چند هفته پول تو جیبیمو دادم و انار صدا دار خریدم؟ نمیدونم
وقتی تو هامون شدی من 3 سالم بود.داغ دلم تازه شده با رفتنت.داغ این همه سرگردونی و غریبگی.من…عاشق هم فکر کردم که شدم.ولی نه خل بازی و شوق و ذوق بچگونه ای توی کار بود و نه سواد و معلوماتی.پوست هم انداختم.شدم یک کس دیگه.وقتی روبروی دیوار مینشستم و میگفتم : از همون سیلی ، از همون خشونت بی دلیل و ظالمانه ش دلم شکست.دیدم بی اینکه گناهی کرده باشم تنبیه و خوار و ذلیل شدم.فقط به خاطر اینکه یکی بالای سرم هست که زورش از من بیشتره و باید بهم زور بگه.اه….دروغ نگم، اون لحظه مهشیدتو بیشتر دوست داشتم. توی حال و هوای تو بودم.هنوز هم هستم.
ای احمد درودیان ، همکار قدیمی و صمیمی، باز کجا غیبت زد؟ تو که دوسال با من در به در محک و بیمارستان مفید و بهزیستی بودی ، میدونی که چند وقت علی عابدینی بودی برای من؟ میدونی عاشق اون آرامش و سکونتم؟ میدونی چقدر یادم دادی؟ همیشه توی اون لحظه “امیدوار ، خوشبین ، نا امید ، بدبخت….چه فرقی میکنه؟” یاد تو می افتادم.دیروز بدجوری یادت کردم.بدجوری دلم خواست دوباره توی اون پارک فکسنی بشینیم و من حرف ، حرف ، حرف بزنم و ساکت گوش کنی.همه چی زنده جلوی چشمم بود.دستم نرفت به تلفن که زنگ بزنم بهت.به خودم گفتم : با این حال چی میخوای بهش بگی؟ اون چی کار میتونه واسه ت بکنه؟ بذار به کارش برسه.خیلی وقت بود علی عابدینی خودم از یادم رفته بود.کاشکی من اینقدر کوچیک بودم که جلوی سقاخونه جلوم بشینی و بغلم بزنی و با خودت ببری ام.
توی هزار تا خاطره و احساس و حرف غوطه میخورم.از دیروز که هامون زنده یاد شده تو هزار حال رفتم و برگشتم.هرچی توی این کلاف سر در گمی چرخ میزنم بیشتر به هم تنیده میشه.آخرش برات نگفتم که چقدر عوضم کرد هامونت.چقدر.دلم شکسته.تنها موندم.غمخواری ندارم.از ریختن و پاشیدن و ساختن هم خبری نیست.
حالا میبینی چقدر گول خوردی؟ تو هم عین منی.

Filed under: پرسه — بهاران @ 9:50 am

آقای شکیبایی،نه،حمید هامون
داشتیم؟ یعنی همه اون زمزمه ها ، زندگیا ، عشقا ، دروغ بود؟ اون جوری پوزخند نزن لعنتی ، من اگه بودم کفشمو صاف میزدم توی سرت که مواظب خودت نبودی.به فکر ما هم نبودی.
این حس غریبی گلوی من رو گرفته و ول نمی کنه.از همین چند وقت پیش که هامون دوره میکردم تا دیروز صبح که رفتی.تا همین الان.به قول دبیری : تموم شد.راحت شدی.برای تو نمینویسم.برای خودم مینویسم.تو که سر جاتی.برای من همیشه حمید هامونی و الان توی طبقه بالایی کمد اتاق 6 داری خاک میخوری.
آی که میفهممت.این روزها منم که دارم عین خودت سرگردون میدوم.فکر کن که منم.میزنم به این در و اون در.کارایی میکنم که قبلآ نمیکردم.بلند بلند گریه میکنم و میخندم. داد میزنم .گیر میدم.تفنگ میکشم و نمیزنم.میزنم.باورت میشه؟ به خودم میگم ترسو بزدل بزن برو ولی بالای اون دره برفی که میرسم زانوام میلرزه. چرا اینقدر در برابر ابراز قدرت ضعیفم؟من دیگه به هیچی اعتماد ندارم ، به هیچی اعتقاد ندارم.دارم فرو میرم.این یعنی چی؟ آی که میفهممت.یه راهی رو دارم میرم که جای من نیست.چسبیدم به خاطره هایی که مال من نیست.نمیدونم سهم من و حق من هست یا نه ولی عشق منه.همینه که غریبه ام.حتی برای عزاداری هم غریبه ام.ولی چه کار کنم که منم عشقو اینجوری فهمیدم.گیرم که ربطی به اون دوران و اون روزا ندارم ولی اینجوری فهمیدم. کاش توی روزهای من “لا مصب نمیونی هنوز چقدر دوستت دارم….” بی معنی نبود.کاش هر چند ماه نشستن و هامون دیدن مسخره نبود.چه کار کنم که هست.چند بار پروردمت به ناز رو خوندم و اشک ریختم؟ چند هفته پول تو جیبیمو دادم و انار صدا دار خریدم؟ نمیدونم
وقتی تو هامون شدی من 3 سالم بود.داغ دلم تازه شده با رفتنت.داغ این همه سرگردونی و غریبگی.من…عاشق هم فکر کردم که شدم.ولی نه خل بازی و شوق و ذوق بچگونه ای توی کار بود و نه سواد و معلوماتی.پوست هم انداختم.شدم یک کس دیگه.وقتی روبروی دیوار مینشستم و میگفتم : از همون سیلی ، از همون خشونت بی دلیل و ظالمانه ش دلم شکست.دیدم بی اینکه گناهی کرده باشم تنبیه و خوار و ذلیل شدم.فقط به خاطر اینکه یکی بالای سرم هست که زورش از من بیشتره و باید بهم زور بگه.اه….دروغ نگم، اون لحظه مهشیدتو بیشتر دوست داشتم. توی حال و هوای تو بودم.هنوز هم هستم.
ای احمد درودیان ، همکار قدیمی و صمیمی، باز کجا غیبت زد؟ تو که دوسال با من در به در محک و بیمارستان مفید و بهزیستی بودی ، میدونی که چند وقت علی عابدینی بودی برای من؟ میدونی عاشق اون آرامش و سکونتم؟ میدونی چقدر یادم دادی؟ همیشه توی اون لحظه “امیدوار ، خوشبین ، نا امید ، بدبخت….چه فرقی میکنه؟” یاد تو می افتادم.دیروز بدجوری یادت کردم.بدجوری دلم خواست دوباره توی اون پارک فکسنی بشینیم و من حرف ، حرف ، حرف بزنم و ساکت گوش کنی.همه چی زنده جلوی چشمم بود.دستم نرفت به تلفن که زنگ بزنم بهت.به خودم گفتم : با این حال چی میخوای بهش بگی؟ اون چی کار میتونه واسه ت بکنه؟ بذار به کارش برسه.خیلی وقت بود علی عابدینی خودم از یادم رفته بود.کاشکی من اینقدر کوچیک بودم که جلوی سقاخونه جلوم بشینی و بغلم بزنی و با خودت ببری ام.
توی هزار تا خاطره و احساس و حرف غوطه میخورم.از دیروز که هامون زنده یاد شده تو هزار حال رفتم و برگشتم.هرچی توی این کلاف سر در گمی چرخ میزنم بیشتر به هم تنیده میشه.آخرش برات نگفتم که چقدر عوضم کرد هامونت.چقدر.دلم شکسته.تنها موندم.غمخواری ندارم.از ریختن و پاشیدن و ساختن هم خبری نیست.
حالا میبینی چقدر گول خوردی؟ تو هم عین منی.

July 15, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 10:41 am

بابا جان سلام.خوبی؟ نمی دانم اینجا را مثل وبلاگ قبلیم یواشکی میخوانی یا هنوز پیدایش نکرده ای.آخر من جلو چشم مردم همه چی مینویسم و توی خانه خودم دزدکی.
خیلی وقته با هم حرف نزده ایم.یعنی اصلآ هیچ وقت نزده ایم.همیشه از هم در رفته ایم و ماست مالی کرده ایم ، با توافق غیر سمی.یادته بچه که بودم برایت نامه مینوشتم؟عین همان سال عید که رفتیم آشوراده و من ماهی بوگندوی نهار را نخوردم و کلی اذیت کردم و وقت برگشتن هم دم اسکله خم شدم که ماهی ریزه ها رو از روی آب بگیرم و با کله افتادم توی عمق 14 متری و تو وقتی کشیدیم بیرون دستات میلرزید ؟ یادته کتت رو بهم دادی و گفتی که باهام قهری؟من همه راه هی گریه ام رو میخوردم و دلم میخواست باهات آشتی کنم و آخرش برات نامه نوشتم.نوشتم که قول میدم بچه خوبی بشم.من بچه خوبی نشدم ولی تو قبول کردی.برایم شکلات مارس خریدی و مامان دعوات کرد.یادته بابا؟خیلی گذشته و ما دیگر راجع به خیلی چیزها حرف نمیزینم.حتی همین دم عید که الکی الکی زدی توی گوشم و دیگر نمیخواستم ریختت رو ببینم.هی زنگ زدی منت کشی غیر مستقیم که ماشین دارم بیام دنبالت و پول میخوای وبرای شام سوسیس پنیری خریدم و چقدر دلم میخواست جای همه اینها بهم بگی خوب کردم ! حقت بود ! چون باباتم و اختیارت رو دارم!حداقل میفهمیدم ته دلت قرص است که توی همون لحظه هم عاشقتم و شب هم که نمیایم خونه یواشکی به بهادر زنگ میزنم که مطمئن بشم که جر نمیزنی وقاطی قرصهای قلبت قرص لوواستاتینت را حتمآ میخوری.همون سبز بزرگها که میگی پایین نمیره.
بابا خیلی دلم پر است.خیلی.کاش بابای خوبی نبودی.کاش یک مدتی میرفتی مرخصی و به فکر ما نبودی.کاش بابای بیخیالی بودی ولی بیشتر میخندیدی.بیشتر حرف میذدی.بیشتر نگاهم می کردی.کاش آدم خوشحال تری بودی بابا.به من هم باد میدادی آدم خوشحال تری باشم.اگر یاد دادنی نیست و یاد گرفتنی،اگر به دست آوردنی، کاش میگذاشتی آدم خوشحال تری باشم بابا.کاش اجازه میدادی گاهی ناراحت باشم .گاهی جرات کنم که ناراحت باشم و نترسم که غصه هایت بیشتر میشود.که دیگر جا نداری به جز غم آب و نون غم حالم را هم بخوری.کاش از این گذشته لعنتی میامدی بیرون.از خودت میامدی بیرون که ببینمت.کاش میشد دنبال همه این سردرگمی هایم ، دنبال همه این ترسیدن از ازدست دادنها و دور شدنها و یک کاری برای کسی کردنها توی خانه خودم بگردم ، توی خانه تو ، نه مردم. کاش مجبور نبودم بهت بگم که امتحانم را افتاده ام یا لنز توی چشمم مانده که باد کرده.بابا.به جایش بهت بگم که گریه کرده ام.بهت بگم چقدر تنهام و چقدر میترسم و هیچ کس جز شما را ندارم.کاش میشد غصه هام رو فقط به تو نشون بدم بابا و برای کسی حراجش نکنم.کاش با من درددل میکردی که این آرزو به دلم عقده نشود برای هرکسی.کاش تو هم با من گریه میکردی.با هم مینشستیم و سیگار میکشیدیم و به هم میتوپیدیم ونظر همدیگر را مسخره میکردیم ودعوا و بعدش هم آشتی.عین سیامک ، اون شب که رفته بودیم خونه شون.خیلی بهش حسودیم شد و موقع خداحافظی سر همین اشکم سرازیر شد وگرنه اندازه پشکل هم برایم مهم نبود که داره میره آمریکا و اگه مثل بچگیهایمان زورم میرسید دوباره سیر کتکش میزدم.اون شب که با دوستهات گریه میکردی چقدر دلم میخواست دستت رو بگیرم ، همون دست که جای سوختگی زندان رویش مانده و پیشت بشینم ولی تو ته سیگارها و گریه ات را از من قایم میکنی.
یادته اولین اسکیتی که داشتم چهارچرخه قرمز بود که جایزه کلاس چهارم برایم خریدی؟یادته اولین بار که رفتیم پیست اسکیت پارک ملت دستم را نگرفتی و بغلم نکردی و وقتی باباهای دیگر را نشانت دادم بهم گفتی: تو دختر منی.نباید بترسی.من هنوزم دختر توام بابا.کاش مجبورم نمیکردی انقدر زود بزرگ بشوم.کاش صبر میکردی بچگیهایم خودش دانه دانه لق شود و بیفتد که حالا اینطور توی ذوق خودم و خودت و همه نزند.بابا کاش وقتی التماست میکنم که مواظب خودت باشی و دکتر بروی نمیگفتی که چی بشه؟بذار بمیرم و راحت شم.کاش وقتی دندانت عفونت کرده و برایت وقت میگیرم از لج من نگویی پول ندارم.کاش دلم را نمیسوزاندی.نمیگفتی من تمام شده ام.میخواهم تو باشی و خوب زندگی کنی و بسازی.من هنوز خیلی کوچولوئم بابا.تنهایی نمیتوانم.چرا کمکم نمیکنی؟چرا میگذاری از ترس غصه خوردنت به بقیه رو بیندازم؟نگاه به این 7 8 کیلو اضافه وزنم نکن ، مگر من چند صد ساله ام که فکر میکنی این همه بزرگ شدم؟کاش جرات میکردم که به تو بگویم بلد نیستم خیلی چیزها را.بلد نیستم رفاقت کنم.بلد نیستم عاشق شوم.بلد نیستم توی دست و پا نباشم.یادم بده.هنوز قبولت دارم.بیشتر از آن که فکرش را بکنی.یادته راهنمایی که بودم چقدر از خروشکف خوشم میامد چون تو ازش خوشت می آمد؟ یادته توی مدرسه بلند میشدم حرفایت را برای معلم پرورشی سیبیلویمان بلغور میکردم و انشاهای انقلابی مینوشتم؟مگر میشد تو چیزی بگویی و اشتباه باشد؟ نه نمیشد. حالا را نگاه نکن که میگویم چریک بازی اشتباه بود و تو داغ میکنی.تو صدای آمریکا نگاه میکنی و من نه.به خاطر همینها فکر می کنی مثل قدیم دوستت ندارم؟یا اینکه پول توجیبی ماهم یک هفته عقب بیفتد یا بخواهم بروم کار کنم؟یک بار به من گفتی دلم میخواهد انسان باشی.سالم و شریف زندگی کنی و از شرافتت خجالت نکشی.خیلی سعی کردم بابا.خیلی.نمیگویم اصلآ کج نرفتم ولی گناهی که تو گناهش بدانی نکردم بابا.میدانم کثافتی که پیچیده بود به دست و پایم و اسمش را گذاشته بودم دوست داشتن ، فهمیدی و هیچ وقت به رویم نیاوردی.به رویم نیاوردی که چرا با شما خاوران نیامدم. یک جایی فقط به من گفتی: هیچ وقت کاری نکن که انقدر ازش شرم کنی.سوختم از حرفت بابا سوختم.نمیدانی همان موقع ها چقدر بهت احتیاج داشتم.کاشکی پیشم بودی .
دیشب فیلمهایی که از فرودگاه گرفته بودم نگاه میکردم.چه پیر شده ای بابا.موهات سفید می زند.وقتی میخندی صورتت چقدر چروک میشود.ندیده بودم ، بس که نمیخندی. بابا من دوباره بعد ده سال و اندی میخواهم به تو قول بدهم که بچه خوبی باشم.که دوباره اشتباه هام رو بشمری و به من بگی:تو دختر منی.بگذار دوباره دخترت باشم.یادته یکبار دفتر شعرم رو بهت دادم و تو نخوانده زدی توی ذوقم که این چه خطیه؟چرا اینقدر توهم توهم نوشتی؟دیگر هیچ وقت شعرهایم را نشانت ندادم.ولی حالا دیگر چیزی توی دلم نیست بابا.شعر هایم را بخوان و غلط املایی هایم را بگیر.از همه خسته ام.خیلی زخمی ام بابا.بگذار بعد این همه مدت پناه بیاورم بهت که چنگ و دندانت هم زخمی ام نمیکند.دلم خیلی گرفته.دلم برایت تنگ شده بابایی ، دلم برایت خیلی تنگ شده

July 10, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 12:16 pm

ای ساروان ، ای کاروان
لیلای من کجا میبری
بابردن لیلای من
جان و دل مرا میبری
ای ساروان کجا میروی
لیلای من کجا میبری
در بستن پیمان ما
تنها گواه ما شد خدا
تا این جهان بر پا بود
این عشق ما بماند به جا
ای کاروان کجا میروی
لیلای من چرا میبری
تمامی دینم به دنیای فانی
شراره عشقی،که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی ،خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بماند به سان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
جکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را زچشمم نمیخوانی
از این غم چه حالم نمیدانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستیم را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان، ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی
لیلای من چرا می بری

هیچ وقت شده یه لحظه حس کنی چیزی ، کسی ، جایی رو قبلآ توی خواب دیدی؟ و الان دوباره همون جایی؟نمیدونم چرا از لحظه ای که این آهنگو شنیدم ، میدیدمش.نمیدونم چرا.نمیدونم چه جور قفسی هستم من که درش همیشه بازه

June 18, 2008

روز نوشت این روزها

Filed under: پرسه — بهاران @ 3:35 pm

تختمو گذاشتم زیر پنجره.زیرشو جارو نکردم هنوز و هی به آشغالا نگاه میکنم و حرص میخورم.دم ظهری یه ماشین از زیر پنجره رد میشه و از دور که صدای نوارش بلندتر میشه گوشام تیز میشه.نه دل ای دل ای و نه این اجوج مجوجای هیپ هاپی.صدا میریزه تو اتاق دم کرده خوابگاه شماره 1 : دلم از خیلی روزا با کسی نیست ، تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست ، شدم اون هرزه گیاهی که گلاش….دور میشه.حالی میشم که نپرس.میرم عقب.به خیلی قبل ترا ، به همین الانا… تا بجنبیم و پنجره رو باز کنم ببینم که کیه ماشینه رفته و من مات دم پنجره موندم.جوونکی از توی کوچه واسه من که پرده رو زدم کنار و پنجره مات رنگ شده رو باز کردم سوت میزنه و رد میشه

- فوتبال میبینم و حالش رو می برم.هنوز کسی نتونسته منو از اتاق بندازه بیرون که برم پایین بازیا رو ببینم.دوستان گلم فوتبال دوست ندارن و نگاه نمیکنن.فعلآ به اندازه دنگ قسط تلویزیون جا دارم.واقعآ نظرم 180 درجه نسبت به هلند عوض شد خصوصـآ از شبی که قرانسه رو کوبیدن و ریختن پایین.بعد مدتها یه فوتبال عالی دیدم که منو که مخاطب عام فوتبالم جذب کرد.دوست دارم این جام نارنجی بشه

-کنسرت شجریان نزدیک تر و نزدیک تر میشه و من هنوز بلیط ندارم.عمیقآ غصه دارم.طبعآ از کسی سئوال نمیکنم که بلیط داره یا نه.اه لعنت به اون روزی که این اینترنت بیمارستان کار نمیکرد و بین همه روزا باید سر ما شلوغ می بود و من نتونستم این خرید مسخره اینترنتی رو یه کاریش بکنم.یاد کنسرت دوم می افتم که اون لحظه ای که برای اولین بار صدای شجریانو زنده شنیدم همه جونم میلرزید
(راستی یه شانس واسه گرفتن بلیط مهمان داشتم که تو همین هفته جاری توی راهرو دانشکده پروندمش.نگین میگه برو بگو تا هفته بعد تغییر عقیده دادم.)دو نقطه دی

- گرمه ، وزنم ثابت مونده و نمیاد پایین ، کلا فه م

- اسباب کشیمون که تموم شد کوچ میکنیم به ورد پرس و این انگشت شمار عزیزانی را که اینجا تلاش میکنن برای کامنت گذاشتن از زحمت فحش دادن به خودمان و بلاگ اسپات ، میرهانیم

June 13, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:36 am

ساعتها مثل شن از لای انگشتهام میریزه و میره روزها در عین این که جون آدمو بالا میارن تا نگاه میکنی گذشتن و رفتن
اصلآ اصلآ اصلآ قصد ندارم که بنالم . این روزا به هر کسی میرسی داره میناله
یک روزی اولین ترانه مو نوشتم که اینجوری شروع میشد
آسمان را چو چادری کهنه
ابر سرد سیاه چین انداخت
کودکی با عروسکی در دست
نیمه سیب را زمین انداخت
و آخراشم تقریبآ اینجوری تموم میشد
به خیالم یه روزی خوب میشن
داغهایی که تو ندیدیشون
بال باز کردم اومدم پیشت
گفتی اینجا بمون و چیدیشون

که البته هیچ سر و ته نداشت و وسط قابل قبولی هم پیدا نکرد.یاد داستان هام میافتم.به قصه تایماز و خودم فکر میکنم که نتونستم یه آخری براش بذارم.هرچی محسن گفت براش روایت پیدا کن ،داستان قصه لازم داره ، نشد.همه ش همون هذیان و سیال موند که موند
خیلی به فکر نوشتنم.به این فکر میکنم که یه گوشه ای یه تیکه ای از خودم ، یه من دیگه رو تو نوشتن شاید بتونم پیدا کنم که هیچ جای دیگه نمیتونم.انگار یه جایی نشستی و صدای رد شدن آب میاد.نمیدونی کجاست ولی اگه از اونجا دور بشی دیگه نمیشنویش.یه آدم تازه میخوام پیدا کنم.یه جوری دست از تنبل بازی بردارم.آدما الکی دنبال توجیه میگردن.دارم وقت نداشتنو دور بودن و حبس بودنو بهانه میکنم.دارم میپوسم.باید یه فکری بکنم.بید یه کاری واسه خودم دست و پا کنم.
با پناه فرهاد بهمن گپ میزدم ، یه بار براش نوشتم همیشه فکر میکردم اوووووووووووووه کلی وفت دارم ، الان میبینم که کفشام چقدر زود برام کوچیک شدن.الان میبینم اونقدرا هم که فکر میکنم وقت نیست.میترسم.میترسم سرمو بگردونم و ببینم که خیلی دیر شده.که من توی قالب امروزم ( که هیچ دوستش ندارم) اونقدر سفت و سخت شدم که دیگه نمیتونم عوضش کنم.یه جایی یه چیزی رو گم کردم و از دست دادم که دیگه برنمیگرده.میترسم از روزی که توی زندگی ، دعوام فقط با خودم وخودم باشه و اینکه اون آدمی که میخواستم بگم : ا ی ن ، م ن م ! اونقدر دور شده باشه که نبینمش و نشناسمش.از حسرت خوردن میترسم.شاید مثل خیلی چیزایی که توی خودم دنبالش میگشتم ، پیدا کنم و ببینم که نمیخوامش.نمیخوام که مال من باشه ، از من باشه.ولی نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم که پیداش کنم

« Previous PageNext Page »

Blog at WordPress.com.