تلخون

September 3, 2008

بی نام

Filed under: مداد کوچک من — بهاران @ 8:34 pm

شعری بخوان و بس

می ترسم از تمام واژه های تو ،

می ترسم از تو ، من

می ترسم از تمام پرسه های پریشان ِ از تو دور

تنهایی و گریز

دلتنگی و عبور.

از گام ضربه های تمنای بی پناه

یک لحظه،یک نگاه

می ترسم از هجوم ناگزیر عطش،

دور از این سراب.

شعری بخوان و ببین غم به شانه ام.

بگذر، نخواه و نبین بودنم، ولی

بشنو ترانه ام.

این ترس پیر و کور،

صد پینه اش به هر رگ و هر استخوان من،

آتش به جان من،

می سوزدم هزار باره و می خواندم هنوز.

ققنوس روزگار رفته و دورم به چشم تو

این تیره گرد ِ تلخ ،

آبستن از امید نطفه روزی دوباره نیست

خاکستری به دامنم از زخم کهنه است

هر بغض ، شعله ای ست

آتش نزن مرا که فراموش می شوم

از نو شدن نپرس

رگبار بی امان سکوتت که می زند

در خود فرو می افتم و خاموش می شوم

شعری بخوان و بس

Blog at WordPress.com.