تلخون

May 26, 2009

Filed under: پرسه — بهاران @ 11:40 am

خدا و اندي وقته نيومده بودم اينجا.وقت كه خوب داشتم،حوصله هم هي داشتم.حالم هم كه غلط كرده كه بد باشه ،‌اگر هم فكر كردي كه حرفي براي زدن نداشتم زهي خيال باطل كه كلآ از باغ پرتي.نميدونم شايد به همون دليلي كه هر چي فرناز ميگه گم شو برو تو فيس بوكت عكس بذار ميگم وقت نميشه بعد ميگه پس چطو ريليشنت رو تونستي پر كني؟! شايد چون نميخواستم رو اون پستي كه اولين بارم بود براي اولين نفر توي وبلاگم ميذاشتم حالا حالا ها پستي بياد.نميدونم

آدمي هستم خر.بذاريد يه كمي استريپ تيز كنم.تو رابطه اولم من يك آدم طفلكي نازكي مظلومكي حيوونكي بودم كه هر رو از بر تشخيص نميداد.تو رابطه دومم كلآ هيچ گهي نبودم.حالا تو اين رابطه م ميخوام كسي باشم.كسي به اسم بهاران.نه اينكه همه چي ماه و عسل و از اين قلب صورتي هاست ها…نه.يه وقتايي از سيريش بازي خودم كفرم در مياد و از لال بازي اون.يه وقتايي ميخوام چيزي رو پرت كنم طرف صورتش كه توش فقط دو تا چشم گنده ميبيني.يه وقتايي ميخوام به همه اين خلوت و تنهايي و غار و كوفت و زهرمار مردونه ب…..اشم.ولي كماكان نميخوام روي اون پست آخر پاييز ، اون پست نزديك شب يلدا ،‌اون پستي كه اول دست نوشته بود با كلي خط خطي ، چيز ديگه اي بياد.ايندفعه ميخوام آدمي باشم.شايد بازم اشتباه كنم.شايد بازم شكست بخورم ولي ميخوام حرفي بزنم بعد بميرم.نه نه اشتباه نكنين،جو مرا فرا نگرفته است ، تازگي ها هم فيلم فارسي زياد نديدم ولي اين يكي راست ترين حرف اين چند وقتم است.از چس ناله عاشقانه بدم آمده.ميخوام براي اين زندگي نكبتي ، يك كمي رجز عاشقانه بخوانم

پي.نوشت:آقا جان خياط داخل كوزه افتاد.بنده فشارم تلپي افتاده بود كف پايم ، براي حالت تحمل!! كه داشتم (بچه ها سلام) يك پلازيل زدم توي رگ كه به بنده كه سابقه تشنج كودكي دارم نساخت و جاي همه خالي يك پرس ديگر هم تشنج كرديم.ولي الان سر و مر و گنده و پررو پاي پي سي نشسته ايم فقط دلمان شور اين انتخابات را ميزند.دوم خرداد بود كه من بيمارستان بودم.نميدانم دستبند سبز را كه دور مچ بهادر ديدم چرا بغضم گرفت.من بر آنم كه دماوندم هست….

Blog at WordPress.com.