تلخون

February 7, 2009

Filed under: پرسه — بهاران @ 6:45 am

سنگی میان آب افتاده ، فرو رفته و پیدایش نیست

چرا؟چجوری؟چه شکلی بوده؟چقدری؟ معلوم نیست

روی آب پر از موجهای ریز و درشت شده.از وسط تا کناره ها،توی حاشیه ها،همانجا که برگهای رنگی آخر پاییز را میلرزاند،بالا و پایین میبرد.برمیگردد.گم میشود

تلاطمی شیرین و دردآور،سرگردانی،حیرانی ناخواسته و خودخواسته،مثل به دنیا آمدن،به دنیا آوردن…ترسناک

دلی که فکر میکردم یادش رفته که کارش چیست،که آن تو به جز فکر و خیال و غصه و بدوبدو و تنگ شدن،چسبیدن و ماندن،ترسیدن و نرفتن، چکار میکند

که فکر میکردم لرزیدن یادش رفته

لرزیده حالا

لرزیدن گرفته

خاک بر سر یادش آمده بلرزد ، تند ،تند،تند بزند،صدایش را بلند کند و حیثیت آدم را ببرد

برود و برنگردد

برنگردد

انگاری پنجه ام یکهویی و ناغافل،اشتباهی،خورده به تارهای چنگی در خلوت معبدی،کلیسایی،ناکجا آبادی

وصدایش زنگ میزند و می آید هنوز،بند نمی آید

مست این اشتباهم

این حرکت بی اختیار انگشتهایی که او

می بوسدشان

Blog at WordPress.com.