سنگی میان آب افتاده ، فرو رفته و پیدایش نیست
چرا؟چجوری؟چه شکلی بوده؟چقدری؟ معلوم نیست
روی آب پر از موجهای ریز و درشت شده.از وسط تا کناره ها،توی حاشیه ها،همانجا که برگهای رنگی آخر پاییز را میلرزاند،بالا و پایین میبرد.برمیگردد.گم میشود
تلاطمی شیرین و دردآور،سرگردانی،حیرانی ناخواسته و خودخواسته،مثل به دنیا آمدن،به دنیا آوردن…ترسناک
دلی که فکر میکردم یادش رفته که کارش چیست،که آن تو به جز فکر و خیال و غصه و بدوبدو و تنگ شدن،چسبیدن و ماندن،ترسیدن و نرفتن، چکار میکند
که فکر میکردم لرزیدن یادش رفته
لرزیده حالا
لرزیدن گرفته
خاک بر سر یادش آمده بلرزد ، تند ،تند،تند بزند،صدایش را بلند کند و حیثیت آدم را ببرد
برود و برنگردد
برنگردد
انگاری پنجه ام یکهویی و ناغافل،اشتباهی،خورده به تارهای چنگی در خلوت معبدی،کلیسایی،ناکجا آبادی
وصدایش زنگ میزند و می آید هنوز،بند نمی آید
مست این اشتباهم
این حرکت بی اختیار انگشتهایی که او
می بوسدشان