تلخون

January 15, 2009

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:37 pm

حال و حکایت من است این روزها :

- نیستی ، دیر میای ، وقتیم صدات میزنن دو ساعت طول میکشه تا جنازه برسه

- آخه تو با این عقل معاشی که داری اصلآ نمیتونی ببینی

- وای!…… چه ننگی!!

- گل خون می شکنم ، می روم …..آی

باغ را گل گل همرنگم هست

تو بر آنی که مرا پشتی نیست

من بر آنم که دماوندم هست

*.راستی دوباره افتادم به دولت آبادی خواندن.دیدی حالا؟ انقدر هم با مریضا دعوا نکن.گناه دارن.

No Comments Yet »

No comments yet.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a comment

Blog at WordPress.com.