تلخون

December 14, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 12:14 pm

من در اوج بی خاصیتی خاصیتهایی دارم قشنگ.

یکیش همین که اگر بخواهم بنویسم، دیگر خودت میدانی و نمیدانی و  خودت میفهمی و اینها حالیم نیست.مینویسم برای تو.صاف و پوست کنده.خطم هم قشنگ نیست ولی میشود خواندش هنوز.

یکی دیگر اینکه هیچ عرضه ندارم که به لطایف الحیل بیایم و این نثر قزمیتم را بپیچانم. از این رو:

ای اهالی باشتین

من یک روزی زنجیر چرخم در رفته بود.در نرفته بود یعنی ، کلآ نبود . دنده خلاص ، توی سرازیری!پیش از کله پا شدن ، یعنی بالکل کله پا شدن ، من رسیدم به یک جایی.کاشف به عمل آمد که اشکال از چرخ دنده است.که قر شده.باید فکر یک نویش باشم.تا بیایم خودم را سر پا کنم ، چند تا مهره قرض می خواستم که کم و کسری این زنجیر پاره پوره را عجالتآ رفع و رجوع کند.کسی بود که قرضم داد.تا حالا خوش و خرم رکاب میزدم و حالا دست تنها و نابلد مانده بودم کنار راه.کسی بود که کمکم کرد.آچار انداختن و پنچری گرفتن و پیچ و مهره ها را با هم جفت و جور کردن را یادم داد.این قصه  قدیمی ست،هرچند یادم نرفته.یادم نرفته من مهره قرض گرفتم ،نه اینکه کسی بخواهد دست و پایش را به دو سر کسری زنجیر من ببندد و با من بچرخد.پیچ و مهره سر هم کردن یاد گرفتم نه اینکه کسی بخواهد پیچ و مهره و واشر شود برایم.آستین بالا زدن و سروکله زدن و آخرش عرق ریزان،درست کردن یاد گرفتم ( هرچند گند ها زدم و تیوب ها سوراخ کردم) نه اینکه کسی کولم کند.یادم نرفته فرق اینها را.راستش الان دیگر داستان از خط دستم بگرفت و پا به پا برد خارج شده.شده برای خودش یک زندگی،یک قصه کامل ، یک گوشه.از آن گوشه ها که الکی الکی به کسی نمیدهی ، هیچ رقمه هم پس نمیگیری.حالا اگر می خواهی پسم بدهی،اگر فکر میکنی دور از جون ، بلانسبت این قاب عکس یکنفره که فقط من میدانم کجا آویزان است کاروانسراست که هرکس سرش را بیندازد و بی یاالله بیاید تو ، اگر فکر کرده ای من یک تکه زنجیر قرضی و چند تا پیچ و مهره کل حرفم بوده که حالا دیگر دلم از بابتشان قرص است ، اجازه بده بزغاله پر روی شما خدمتتان عرض کند که نه خیر.بگذار این بار هم من روی بقیه اشتباه هایم ، اشتباه کنم و بگویم که اشتباه می کنی.ولی همونجوری که همیشه تو بیدک گذاشتی زیر بوته های نیمه جان خرابکاری های من ، بگذار ایندفعه من زور خودم را بزنم.اگر همه اینهایی را که من یادم نرفته ، تو یادت رفته ، باز لابد من یک جایی را گل کاشته ام.اگر فکر کردی بساطم را جمع کرده ام تا پنچرگیری بعدی، بگذار بگذارم به حساب اینکه این همه وقت بلد نبودم درست و حسابی به خودم و خودت و همه بگویم ، واضح و روشن و بی کم و زیاد ، آقاجان من!این یک عکس تکی است.شاید انقدر خرم بازی در آورده ام و عکس دسته جمعی توی باغ و دمن انداخته ام که گوشه های این عکس تکی،توی این قاب عکس یکنفره ساییده.ببخشید.تقصیر از من.ولی خدا خیر بدهد پدر تکنولوژی را.درست کردنش کار سختی نیست.سخت هم بگیر.دعوا هم بکن.ولی اول بگذار من کارم را بکنم.اینکه این تک جمله های از یاد رفته ، اصلآ چرا از یاد رفته و چجور یادت بیاورم ،با اجازه بزرگتر ها کار من است.بالاخره من یا رفاقت کردن یاد گرفتم ، یا نگرفتم،این گوشه اش را بده دست من که حداقل خودم فکر نکنم بعد دو سال کلاهم پس معرکه است هنوز.

رفیق،به قول قزوینیها باکیت نباشه.تا شما یک چایی بخوری استاد ، من نشتی این چرخ را میگیرم.من اگر پیش تو یاد گرفتم،فقط خودت میتوانی مچم را بگیری.

راستی

من اگر بخواهم برای تو بنویسم ، این مدلی مینویسم

پرانتز باز ، اصولآ ، پرانتز بسته

Blog at WordPress.com.