هیچ وقت خوشم نیامده بیایم اینجا بنویسم امروز یک گدا دیدم چلاق بود و یکی دیدم توی آشغال ها میگشت و آن یکی نان گدایی میکرد و یک بچه پشت در اغذیه فروشی آه و میکشید و وای که چقدر دلم سوخت و الخ.خودم دلیل دقیقش را نمیدانم.اخلاق گندم است.هیچ منظوری هم با کسی و نوشته ای ندارم .امروز ،کم آورده ام اساسی از این نگفتن.به رو نیاوردن.دو روز و نصفی معطل رودابه ماندم.مسئول کانون کودکان کار.ماندم برای اینکه خبر بدهد که کلاس آخر هفته ام چه شد؟ بیایم درس بدهم یا نه؟ کجا و چرایش بماند.برایش میشود برای همین بچه هایی که همه جا کنه میشوند با گل و آدامس و اسکاچ و ما اگر در مود رمانتیکمان باشیم وای وای و نازی نازی میکنیم و اگر هم اخلاقمان گه مرغی باشد تف و لعنتشان.خبری نشد.بدقولی نمیکرد هرگز و عجیب بود.دلم شور افتاد.پیدایش کردم ،خسته و خرد و خمیر.کانون کودک کوچکمان دو روزی تعطیل بوده. دوباره چرا؟
سهیلا و سحر.8 و 11 ساله-
…میشناسم.خوب-
پدر و مادر هر دو معتادند به کراک.خیلی وقته-
…میدانم.خوب-
این آخرها پدر و مادر بالکل نیست شده اند.نون شده اند و سگ خورده.معلوم نیست توی کدوم جوب افتاده اند
…ای جان بکنی ، خوب-
بعد یکهو انگار سیل بندی باز شده و جمله است که میریزد بیرون.بقیه اش شبیه فیلم هاست.با سناریویی سوزناک.هندی.آبکی.صاحبخانه چند تکه اثاث را برداشته و بقیه را با بچه ها ، بی باقی ریخته توی کوچه.دختر ها چند روزی توی خیابان ولو بوده اند.کاسبهای محل بو میبرند.میفرستندپیش پدر بزرگ و مادر بزرگشان.مادربزرگ فاحشه ای بازنشسته است که اتاق های خانه را اجاره میدهد به وافور و سرنگ.پدربزرگ جیره تریاکش را میگیرد و حرف نمیزند.خواسته اند روانه کنند برای عمه .با یک بچه طلاق گرفته ، پسر همسایه ناغافل ترتیبش را داده و صیغه صاحبخانه شده که بماند.هوو است و چشم دیدنش را ندارند. عموها هزار فقره میکشند و باز خمارند و بهشان حرجی نیست.امروز و فرداست که بروند بغل دست داداش و زن داداش.بچه ها را 10 روز پیش پیدا کرده اند.رفته اند قرچک ورامین.چرا نمیدانم.کی برده و کی برگردانده نمیدانم.یک هفته ای توی کانون خوابیده اند.توی کارگاه خیاطی ، توی مهد کودک سه در چهار.دیگر نمیشود نگهشان داشت.مجوز نداریم.شبانه روزی نیستیم.کسی خبر برده.گزارش جنایت را داده.مامور آمده دم در.دردسر شده.دعوا شده.همسایه ها ریخته اند بیرون.هر کی یکطرف را گرفته.یکی گفته پس فردا میشود خانه فساد.حالاش هم دست کمی ندارد.شوهر سرایدار قاطی کرده.هوار هوار کرده و قلبش گرفته و افتاده به خورخور.بعضی ها طرف کانون را گرفته اند.گفته اند خانه فساد جای دیگر است.حرفشان بی منظور نبوده.بعضی ها گرفته اند به خودشان.دوباره دعوا شده.وسط شلم شوربا ، برادر جوان همسایه روبرو که پدوفیل است یک گلدان از توی تراس پرت کرده میان کوچه.گلدان وسط آسفالت ترکیده و همه یک لحظه ساکت شده اند.کسی طوریش نشده.خدا خیلی رحم کرده.همه خزیده اند به خانه هایشان.دوتا استخوان لای زخم چسبیده اند به دیوار.عین جوجه گربه دیده لرزیده اند.فردا صبحش رودابه کانون را تعطیل کرده.بابک را داده دست گلاره و خودش با عارف راه افتاده.رفته اداره سرپرستی.گفته اند برو بهزیستی.گفته مال ریش خودتان.سگ را دم درش نمیبندم.خوب گفته.رفته اداره فلان ، مرکز بهمان،سازمان آب ،کلینیک روماتیسم ، کوفت زهرمار.یعد کلی سگدو بالای میدان فردوسی یک موسسه خیریه پیدا شده.با آشنا و سفارش.فعلا گفته اند بیایند.بی حرف پیش.چند روزی یه عنوان مهمان تا ببینیم چه میشود.بچه ها زار زده اند.التماس کرده اند.گفته اند هیچ جا جز کانون نمی آیند.کوچیکه ناخن میخورد و شبها خودش را خیس میکند.توی بهزیستی کتکش میزده اند.نمی آید.نمی آیند.”نمی آییم”.پا کوبیده اند به زمین.فایده نکرده.بردندشان.
یاد سمیه افتادم که به چه والزاریاتی سرپرستی اش را کانون گرفت برای بهزیستی.به چه نکبتی رضا دادند اجازه محل اقامت بدهند به کانون.فقط آنجا بماند.آخرش نشد.دایی هایش آمدند سراغ مان.عربده زدند.چاقو کشیدند.کلفتشان را پس میخواستند.دوتایشان از قاچاقچی های دانه درشتند.حساب میبرند ازشان.رفته بودند بهزیستی کوتاه آمد.سمیه را پس فرستادیم.گریه کرده بود.التماس کرده بود.گفته بود هیچ جا جز کانون نمی آید.”نمی آیم”.پا کوبید به زمین.فایده نکرد.بردندش
نفس تازه میکند.عجب درامی.برای هر کی بگویم چی میگوید؟الهی بمیرم؟عین اینها زیاد است؟دست میکند توی جیبش؟چطور شده همه این اتفاق ها همه با هم افتاده؟نمیدانم. به درک.اینها رار گفتم برای چی؟ خوب که چی؟ نمیدانم.میفهمم که این چرخهایی که همه با هم در رفته،همین یکی و یکجا و تقدیر و تصادف نیست.این چرخها هزاران جا ، میلیون ها جا در میرود و یکی دو تای باقی مانده،لک و لکی میکنند و زندگی جلو میرود.الان همه اش .با هم در رفته.گندش در آمده.توقف کامل.حرفی نمیزنم.حرفی ندارم بزنم
فردا هم صبح خبری نیست.کلاسها تعطیل.سهیلا و سحر پر از شپش ،هرجا خوابیده اند را باید بسابیم.میگوید فردا عصر بیا.چشم.فردا عصر می آیم.”می آیم”.احساس میکنم خستگی ده تا کوه کندن روی دوشم خراب شده.انگار بچه ای شده ام نشسته روی ساحل،وقتی موجی جلوتر از بقیه می آید و برج و باروی ماسه ای را صاف میکند.محکم.و می رود.آن بغضی که سر هیچ کس نمیشود خالی کرد ، یقه هیچ کس را نمی شود گرفت و سرش داد زد توی گلویم ماسیده.و اینکه باید قبول کنی که همینه ، همینه ، همینه.کاریش نمیشود کرد.این مدلی است.خاک بر سر این زندگی ولی این مدلی است