تلخون

September 11, 2008

Filed under: بخش 2 ،اتاق 5 — بهاران @ 9:27 am

پرستار بدعنقی که پشت میز دم درآی سی یو نوزادان مینشیند من را بعد یک ماه خوب میشناسد که صبح به صبح میروم نی نی های زیر دو کیلوی کله گنجشکی را دید بزنم و بعد بروم طبقه بالا توی درمانگاه به کارم برسم.چند هفته ای میشود قبل از اینکه بروم بالا سراغ جرم گوش وچرک دماغ و حلق خلق الله ، صبح اول وقت عین یک گربه خپل فوضول که یواشکی توی خلوتی ظهر میرود سر وقت حوض ماهی قرمز ها ، بی سر و صدا میروم توی آی سی یو نوزادان که سر بزنم به بچه هایی که بد روزگار انداختدشان توی این دنیا ، آن هم چند وقت زودتر ، با مخ ، انگار که چیزی خیرات میکنند اینجا .بین همه بچه هایی که باور نمیکنی این دست و پای کوچولو را چه جوری تکان تکان میدهند و با کجایشان ایتقدر بلند بلند گریه میکنند ، بچه های بدحال و رفتنی ، کپل و ماندنی ، یک تربچه اینجا هست که دل من را بدجوری برده.یکی ار اینها که شیش ماه و نیمه دنیا آمده و الان هم یک ماه است که توی دستگاه منتظر جواز ورود است.یعنی طبق آنچه که ما خواندیم و با 17.5 پاس کردیم، باید الان توی شکم مامانش باشد و یک ماه هنوز مانده باشد به آمدنش.اسمش نازنین است.نازنین رضایی.نازنینی ست! پدر سوخته 35 سانتی قاچاقی اینجا آمده و هیچیش هم نیست.نه دیسترس تنفسی ، نه عفونتی ، نه نقصی ، نه عیبی…خوابیده آنجا و به ریش قانون طبیعت و فیزیولوژی و این همه کتاب و تکست بوک میخندد.آخ از وقتی که می خندد.همچین کش میآید و خمیازه میکشد و بعد زبان صورتی کوچولویش را یک کمی می آورد بیرون و لبخند میزند.و من رم میکنم و نزدیک است که از ذوق شیهه بکشم تا پرستارهای همیشه به خون ما تشنه دمم را بگیرند و بیندازند بیرون.نگین بی احساس میگوید که این خنده نیست.یک جور انقباض عصلات صورت است ، شاید هم نوروپاتی عصب فاسیال ، کسی چه میداند؟ ولی من گوشم به این حرفها بدهکار نیست.این لبخند می ارزد خیلی ، حتی شاید به تابستان سیاهی که ما را کشبد توی بیمارستانی که بخش ای ان تی و اطفال یک راه پله با هم فاصله دارد.که من هر روز بیایم منتظر این لبخند بمانم که مثل همه چیز های ساده و روشن دنیا ، مثل شاخه های پشت پنجره که یک روز صبح پا میشی و میبینی ناغافل جوانه کرده ،مثل آفتاب زدن دم صبح که هی سرک میکشد و باز قایم میشود ،عین لحظه ای که میگی :…سه ! و میپری توی آب ، دل آدم را از خوشی میلرزاند ، یک لرز خوش آیند.شیرین ، عین شکرپنیر ، پولکی لیمویی،با همه خستگی و بیحوصلگی ، دلگیری و بی دل و دماغی ، این لحظه را دوست دارم که پنش شیش تا قطره امید ، مثل اکلیل طلایی میپاشد روی این روزها.باز گاهی هوس میکنم یادم بیافتد که بعضی وقتها بهم میگویند خیر ببینی (و شاید ببینم)،و بی اینکه کاری کرده باشم خوش خوشانم شود،عین وقتی که هندوانه را قاچ میزنی و میبینی که گل کاشته ای و قند قرمز است…یک لحظه ، یک آن ، کوتاه و بعد دوباره از پله ها بروم بالا ، توی تاریکی

پی نوشت : دوستم پشت سرم توی سایت خوابگاه این را میخواند و تمام که میشود میگوید : اووووووووه ، این همه را برای این یک کیلو و نیم بچه نوشتی؟میخندم.میگوید : گشنه ت شده ، همه ش ازخوراکی نوشتی.واسه افطار هندونه بخریم؟ من که میگم هلو

3 Comments »

  1. che doctore ba ehsase toopi

    Comment by dordaneh — September 12, 2008 @ 4:25 am

  2. یه ایینه گذاشتن انگار. انعکاس خیلی چیزا رو که میخواستم خیلی جاها ببینم دارم لای این سطر ها میبینم…مرسی دختره. مرسی که مینویسی و خوب مینویسی و بعد خیلی روز تو این فراونی نوشتن و قحطی ارامش بالاخره یه چیزی خوندم که حال لعنتیمو بد تر نکرد.الحق که دختر کوچولوی خود خود فرجامی بد جور

    Comment by فاطمه — September 19, 2008 @ 10:47 am

  3. سلام . مطالبتون جالبه. اما ميشه كمي درشتتر بنويسيد . ممنون ميشم اگر فونتش بهتر بشه

    Comment by فرزانه — September 21, 2008 @ 8:44 am


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a comment

Blog at WordPress.com.