شعری بخوان و بس
می ترسم از تمام واژه های تو ،
می ترسم از تو ، من
می ترسم از تمام پرسه های پریشان ِ از تو دور
تنهایی و گریز
دلتنگی و عبور.
از گام ضربه های تمنای بی پناه
یک لحظه،یک نگاه
می ترسم از هجوم ناگزیر عطش،
دور از این سراب.
شعری بخوان و ببین غم به شانه ام.
بگذر، نخواه و نبین بودنم، ولی
بشنو ترانه ام.
این ترس پیر و کور،
صد پینه اش به هر رگ و هر استخوان من،
آتش به جان من،
می سوزدم هزار باره و می خواندم هنوز.
ققنوس روزگار رفته و دورم به چشم تو
این تیره گرد ِ تلخ ،
آبستن از امید نطفه روزی دوباره نیست
خاکستری به دامنم از زخم کهنه است
هر بغض ، شعله ای ست
آتش نزن مرا که فراموش می شوم
از نو شدن نپرس
رگبار بی امان سکوتت که می زند
در خود فرو می افتم و خاموش می شوم
شعری بخوان و بس