تلخون

September 23, 2008

22 می شویم

Filed under: پرسه — بهاران @ 9:26 am

اول:اولآ که دروغ چرا این رو زود زود میگم که بلکه اون غیرتتون به جوش بیاد و محض تبریک هم شده دو تا کامنت خشک و خالی برای من بگذارید ،امروز پا به سن خیلی بزرگ 23 گذاشتم، ای کسان هایی که بنده را لطف تپان میکردید که چرا نمیشه برایت کامنت گذاشت.حالا من یک خبطی کردم و گفتم کامنت برام مهم نیست ، شما قوه ادراکتان کجا رفته؟هان؟

دوم:هر کی امسال ازم پرسیده 23 شدی دیگه ؟ دو بامبی زده ام توی ذوقش که : نخیر،22 سالمه ، تازه رفته ام توی 23.علت این وسواس را نمیدانم ، شاید دارم به مرز ترسناک کبر سن نزدیک میشم و حواسم نیست.به قول آنا ، خدایا چرا این کارو با ما میکنی؟!؟

سوم:نداریم.یعنی سانسور شد.نخواستم امروزو با بعضی یادآوری ها تلخ کنم

چهارم:اولین کادویمان یک گوشی پزشکی لیتمن فرد اعلا از والدین گل گلی و عسلی است.میمردم اگه نمیگفتم.امروز توی بخش ، همه مریضها رو ایزوگام کردم بس که امتحانش کردم

پنجم:دوستانم طبق رسم هر سال پچ پچ میکنند و من هم طبق رسم هر سال خوب هم به خریت زده ام.خوابیده ام روی تخت و دلم از گرسنگی و برنامه ای که امسال دارند برایم ، قنج میرود

:ششم: چند پیام خصوصی که دل 22 ساله مان میخواهد عمومی اعلام کند داریم

داداش جیگر سابقآ قلنبه و جدیدآ مانکن ِ عزیز تر از جانمان ، اولین روز دانشگاهت مبارک.شدیدآ قربان شما میرویم و احساس غرور و افتخار و  این حرفا میکنیم وعاشقت هستیم تا آخر آخر

 اول صبحی در حال چرت کفتری زدن توی اتوبوس ، تبریکات تو و تو خیلی سرحالم آورد ، روزم رو ساخت، انقدر که تا همین الان هیچ اس ام اسی چشمم رو نمیگیره.این که چقدر عاشقتونم، بماند

همکار هم درد هم تولدی ، تولد شما هم مبارک.این تقارن را به فال نیک میگیریم که شگون داره-

ای کسان هایی که در بالا ذکرتان آمد و یا نیامد و این را میخوانید و باز هم از رو نمی روید ، خیلی نامردید-

September 22, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 7:13 am

مهر خوشگل آلبالویی

دوست دارم

چه خوبه که هر سال ، درست به موقع ، اون وقتی که دلم خیلی هوای پاییز کرده ، وسط یک عالم خستگی و دلتنگی

یکهویی پید ات میشه ، همه جا رو طلایی میکنی

و عشقی.

ماه خود خود خودمی ، شبیه من

قاطی و پاطی ، همه چیزو با هم داری ، خوب و بد

هر کی خوشش میاد بیاد و نمیاد هم که نه

و هر کی با یه چیزیش همراه میشه

یا نمیشه

دوست دارم

September 11, 2008

Filed under: بخش 2 ،اتاق 5 — بهاران @ 9:27 am

پرستار بدعنقی که پشت میز دم درآی سی یو نوزادان مینشیند من را بعد یک ماه خوب میشناسد که صبح به صبح میروم نی نی های زیر دو کیلوی کله گنجشکی را دید بزنم و بعد بروم طبقه بالا توی درمانگاه به کارم برسم.چند هفته ای میشود قبل از اینکه بروم بالا سراغ جرم گوش وچرک دماغ و حلق خلق الله ، صبح اول وقت عین یک گربه خپل فوضول که یواشکی توی خلوتی ظهر میرود سر وقت حوض ماهی قرمز ها ، بی سر و صدا میروم توی آی سی یو نوزادان که سر بزنم به بچه هایی که بد روزگار انداختدشان توی این دنیا ، آن هم چند وقت زودتر ، با مخ ، انگار که چیزی خیرات میکنند اینجا .بین همه بچه هایی که باور نمیکنی این دست و پای کوچولو را چه جوری تکان تکان میدهند و با کجایشان ایتقدر بلند بلند گریه میکنند ، بچه های بدحال و رفتنی ، کپل و ماندنی ، یک تربچه اینجا هست که دل من را بدجوری برده.یکی ار اینها که شیش ماه و نیمه دنیا آمده و الان هم یک ماه است که توی دستگاه منتظر جواز ورود است.یعنی طبق آنچه که ما خواندیم و با 17.5 پاس کردیم، باید الان توی شکم مامانش باشد و یک ماه هنوز مانده باشد به آمدنش.اسمش نازنین است.نازنین رضایی.نازنینی ست! پدر سوخته 35 سانتی قاچاقی اینجا آمده و هیچیش هم نیست.نه دیسترس تنفسی ، نه عفونتی ، نه نقصی ، نه عیبی…خوابیده آنجا و به ریش قانون طبیعت و فیزیولوژی و این همه کتاب و تکست بوک میخندد.آخ از وقتی که می خندد.همچین کش میآید و خمیازه میکشد و بعد زبان صورتی کوچولویش را یک کمی می آورد بیرون و لبخند میزند.و من رم میکنم و نزدیک است که از ذوق شیهه بکشم تا پرستارهای همیشه به خون ما تشنه دمم را بگیرند و بیندازند بیرون.نگین بی احساس میگوید که این خنده نیست.یک جور انقباض عصلات صورت است ، شاید هم نوروپاتی عصب فاسیال ، کسی چه میداند؟ ولی من گوشم به این حرفها بدهکار نیست.این لبخند می ارزد خیلی ، حتی شاید به تابستان سیاهی که ما را کشبد توی بیمارستانی که بخش ای ان تی و اطفال یک راه پله با هم فاصله دارد.که من هر روز بیایم منتظر این لبخند بمانم که مثل همه چیز های ساده و روشن دنیا ، مثل شاخه های پشت پنجره که یک روز صبح پا میشی و میبینی ناغافل جوانه کرده ،مثل آفتاب زدن دم صبح که هی سرک میکشد و باز قایم میشود ،عین لحظه ای که میگی :…سه ! و میپری توی آب ، دل آدم را از خوشی میلرزاند ، یک لرز خوش آیند.شیرین ، عین شکرپنیر ، پولکی لیمویی،با همه خستگی و بیحوصلگی ، دلگیری و بی دل و دماغی ، این لحظه را دوست دارم که پنش شیش تا قطره امید ، مثل اکلیل طلایی میپاشد روی این روزها.باز گاهی هوس میکنم یادم بیافتد که بعضی وقتها بهم میگویند خیر ببینی (و شاید ببینم)،و بی اینکه کاری کرده باشم خوش خوشانم شود،عین وقتی که هندوانه را قاچ میزنی و میبینی که گل کاشته ای و قند قرمز است…یک لحظه ، یک آن ، کوتاه و بعد دوباره از پله ها بروم بالا ، توی تاریکی

پی نوشت : دوستم پشت سرم توی سایت خوابگاه این را میخواند و تمام که میشود میگوید : اووووووووه ، این همه را برای این یک کیلو و نیم بچه نوشتی؟میخندم.میگوید : گشنه ت شده ، همه ش ازخوراکی نوشتی.واسه افطار هندونه بخریم؟ من که میگم هلو

September 3, 2008

بی نام

Filed under: مداد کوچک من — بهاران @ 8:34 pm

شعری بخوان و بس

می ترسم از تمام واژه های تو ،

می ترسم از تو ، من

می ترسم از تمام پرسه های پریشان ِ از تو دور

تنهایی و گریز

دلتنگی و عبور.

از گام ضربه های تمنای بی پناه

یک لحظه،یک نگاه

می ترسم از هجوم ناگزیر عطش،

دور از این سراب.

شعری بخوان و ببین غم به شانه ام.

بگذر، نخواه و نبین بودنم، ولی

بشنو ترانه ام.

این ترس پیر و کور،

صد پینه اش به هر رگ و هر استخوان من،

آتش به جان من،

می سوزدم هزار باره و می خواندم هنوز.

ققنوس روزگار رفته و دورم به چشم تو

این تیره گرد ِ تلخ ،

آبستن از امید نطفه روزی دوباره نیست

خاکستری به دامنم از زخم کهنه است

هر بغض ، شعله ای ست

آتش نزن مرا که فراموش می شوم

از نو شدن نپرس

رگبار بی امان سکوتت که می زند

در خود فرو می افتم و خاموش می شوم

شعری بخوان و بس

Blog at WordPress.com.