هواشناسی به وقت “بهار” اعلام میکند که هوا دارد طوفانی میشود.که هوا طوفانی است.
اعتراف کردن سخت ترین کار دنیاست.از زاییدن هم سخت تر است.مطمئنم.از همه سخت تر اعتراف کردن پیش خودت است.آدمهایی که گذشته شان را با کرده و نکرده چهارچنگولی چسبیده اند و کوکش زده اند به حال و آبنده شان دیده ای؟ پیش خودشان فهمیده اند که ای دل غافل…ولی توی ویترینشان هنوز تارت توت فرنگی میگذارند.و این تارت توت فرنگی چه خوشگل است. و چه قشنگ است. و چه همه تعریفش را میکنند. و چه مزه گهی میدهد.و مجبوری تا تهش را به خورد خودت بدهی.من میدانم که چه مزه گهی میدهد.
اینها را مینویسم که همیشه یادم بماند.اینها سخت ترین و تلخ ترین اعترافات زندگی من است.اگر میشد یک صفحه دیگر علم میکردم که تنها نوشته اش همین باشد.یا دیگر اینجا چیزی نمینوشتم که این همیشه بالاترین نوشته باشد ، همیشه ، جلوی چشمم.جلوی چشم چهار تا و نصفی آدم که مرا میخوانند.نه برای این که بگویند نه عزیزم اینجوری ها هم نیست ، بلکه یکی پیدا شود که بگوید که دقیقآ همینجوری است و خاک بر سرت.
من ، بهاران ، هیچ وقت نفهمیدم که کی هستم.هر چی را هم که بقیه گفتند باور نکردم. تعریفی از خودم نداشتم.چرا ، یک موقعی داشتم که صد رحمت به نداشتن.الان هم یادم رفته که چی بود.و هیچ هم مهم نیست.من جرات نکردم که کسی را توی خودم پیدا کنم و پایش بایستم.آن منی که “من خودم” باشد را پیدا نکردم.ندیدم.و نمیدانم چرا.شاید یک جایی یک چیزی توی من فروریخت و کوبیده شد.یک اعتمادی مرد.اعتماد به خودم.اینکه برای خودم خوش یاشم. اینکه این بهترین خوشی زندگیست.
خودم را توی آینه دیگران دیدم.توی آینه اشیا و افکار.توی آینه لحظه ها.دلخوشی و ناخوشی ام را با بقیه سنجیدم.پدر ، مادر ، خواهر و برادر تنی و ناتنی.هر کس برای من عزیز بود و هست.
در به در شدم.من هنر نخواندم.من نمیتوانستم در هنر معنی شوم.نمیتوانستم اول عشق خودم را بنوازم،بنویسم،بکشم. من هیچ وقت عرضه نداشتم کاری را فقط برای خودم بکنم چون خودی در کار نبود.و آدمهای دور و نزدیک چه خوب این را فهمیدند و من نه.
دربه در شدم.توی همه جاهایی که میشد برای دیگری بود.با همه آدمهایی که به فکرم رسید یک دست اضافی تر از دو دست خودشان میخواهند، همه کارهایی که میشد گفت من انجامش دادم و بعدش کسی نپرسد که چی. و حالا جلو تر از همه خودم از خودم میپرسم که چی؟ و جوابی ندارم.چون نتوانستم دست اضافی تری باشم.چون نتوانستم کاری بکنم ، برای هیچ کس. و نفهمیدم که نمیتوانم. چون یاد نگرفتم که آدمی که برای خودش رفیق و همراه نیست ، برای دیگری هم نمیتواند.این همان رفیقی بود که نداشتم و خواستم به دیگران نشانش بدهم. و به این دست و پا زدن مفلوکانه ادامه دادم.و همه به من خندیدند.
باز با همه بی رحمی که گاه گاه به من حمله می برد وآدمهای دور و برم را انگشت به دهان میگذارد که این دیو از کجا بلند شد ،اینبار نشسته ام به قضاوت خودم.به محاکمه ام.گاهی فکر میکنم من فقط به حساب دیگران برای خودم زور زده ام.که نگندم و نپوسم.که بگویم من هم یک کاری کردم.اگر سگ دو میزنم و میدوم برای رسیدم به جایی نیست.برای این است که میترسم بایستم و بمیرم.این قضاوت بی رحمانه ایست.خیلی..
من هرچیزی را که بند زدم و به خیال خودم درست کردم عین یک بچه نق نقو ، عین یک پیزن خسیس ترسو،سفت به سینه ام چسبانده ام که از دستش ندهم.همه آنچه را که تکه تکه روی هم چیدم که به هرکس که خواست بی دریغ هدیه کنم ، دودستی نگه داشته ام و مگس کش به دست گوش به زنگ هر انگشتی ایستاده ام که بخواهد به این برج ماسه ای من تلنگری بزند.یکهو به خودم آمدم و دیدم که چه حسود و تنگ نظر شده ام ، چون زور زدم که بخشنده باشم و فداکاری کنم خبر مرگم.و این اعتراف تلخی ست.خیلی.
بعد از چهار سال،در اولین روزهای سال پنجم تحصیل ، یک فکر مسموم و پر کینه همه سرم را گرفته.زهرش را توی تنم دوانده و همه جا لانه کرده ، لا به لای مژه هایم.و گرمای خشمش را توی نفسهایم حس می کنم. من توی این راهی که دیگر سینه خیزم کرده ، از پشت سر میرسم به یک دوراهی که یک طرفش را نرفتم و نخواستم.همان جایی که از بیهودگی و بی مصرفی ترسیدم.اول این راه من ، آن مو قع فکر کردم که عشق بود.خوب حالا.” نود درصدش از عشق بود!” اما حالا گاهی فکر میکنم آمدم یک کار بزرگ بکنم.و گند زدم.مثل بقیه روزگارم ، خودم را گول زدم که چه کار مهمی میکنم.حالا که گند همه کارها و فکرها و فتوحاتم یکی یکی در آمده ، حالا که میبینم هرگز هیچ غلط مهمی نکردم جز اینکه بدوم و بخورم زمین و بدوم و بخورم زمین ، وحشت برم داشته که چه کار میکنم؟کدام قله،کدام اوج ، کدام کشک؟ نکند دوباره توی همین تاری که تنیده ام برای خودم دست و پا میزنم؟ نکند چند سال دیگر برگردم و ببینم که اینجا را هم عوضی آمدم پی یک وهم؟ پی پر کردن تنهایی که خفه ام کرده؟ پی دادن و دوباره دادن چیزی که از بیخ و بن ندارم؟ نکند از این همه حماقت و نفهمیدن قانون ساده روابط و آدمها دارم فرار میکنم لای خطهای کتابهای ورق نخورده؟ وگرنه چرا بیخود و بی جهت بریده ام؟ من که به هرچی غر میزدم به این نه،من که عاشق بودم،من که همین یک جاپا را این همه مدت گود کرده بودم…آخ که چقدر از این همه کج خیالی ، از این همه شک به خودم خسته ام.یک جایی از زندگی فکر میکردم که هیچ وقت و هیچ وقت اینقدر و به اندازه آن موقع از خودم بیزار نخواهم شد.الان می بینم که منفور ترم.آن هم از دست خودم.از نامهربانی ام با خودم.کاش میشد قبل اینکه دیوانه شوم ، قبل اینکه خوره این فکرها همه جا را سوراخ سوراخ کند ، دست از این همه بی انصافی بردارم.کاش میشد حداقل بک بار به داد کسی برسم.به داد خودم.
(از سایه خودم هم می ترسم.همه مدتی که این را مینوشتم انگار کسی بهم میگفت سر تا پایش شبیه غرغرهای کسی ست که خوشی زده زیر دلش و پیله کرده به بهانه هایی که جواب ندارد.تو اگر اینجوری دیدی اش ، اشکال شدیدآ از فرستنده است.)