تلخون

August 20, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 9:50 pm

هواشناسی به وقت “بهار” اعلام میکند که هوا دارد طوفانی میشود.که هوا طوفانی است.

اعتراف کردن سخت ترین کار دنیاست.از زاییدن هم سخت تر است.مطمئنم.از همه سخت تر اعتراف کردن پیش خودت است.آدمهایی که گذشته شان را با کرده و نکرده چهارچنگولی چسبیده اند و کوکش زده اند به حال و آبنده شان دیده ای؟ پیش خودشان فهمیده اند که ای دل غافل…ولی توی ویترینشان هنوز تارت توت فرنگی میگذارند.و این تارت توت فرنگی چه خوشگل است. و چه قشنگ است. و چه همه تعریفش را میکنند. و چه مزه گهی میدهد.و مجبوری تا تهش را به خورد خودت بدهی.من میدانم که چه مزه گهی میدهد.

اینها را مینویسم که همیشه یادم بماند.اینها سخت ترین و تلخ ترین اعترافات زندگی من است.اگر میشد یک صفحه دیگر علم میکردم که تنها نوشته اش همین باشد.یا دیگر اینجا چیزی نمینوشتم که این همیشه بالاترین نوشته باشد ، همیشه ، جلوی چشمم.جلوی چشم چهار تا و نصفی آدم که مرا میخوانند.نه برای این که بگویند نه عزیزم اینجوری ها هم نیست ، بلکه یکی پیدا شود که بگوید که دقیقآ همینجوری است و خاک بر سرت.

من ، بهاران ، هیچ وقت نفهمیدم که کی هستم.هر چی را هم که بقیه گفتند باور نکردم. تعریفی از خودم نداشتم.چرا ، یک موقعی داشتم که صد رحمت به نداشتن.الان هم یادم رفته که چی بود.و هیچ هم مهم نیست.من جرات نکردم که کسی را توی خودم پیدا کنم و پایش بایستم.آن منی که “من خودم” باشد را پیدا نکردم.ندیدم.و نمیدانم چرا.شاید یک جایی یک چیزی توی من فروریخت و کوبیده شد.یک اعتمادی مرد.اعتماد به خودم.اینکه برای خودم خوش یاشم. اینکه این بهترین خوشی زندگیست.

خودم را توی آینه دیگران دیدم.توی آینه اشیا و افکار.توی آینه لحظه ها.دلخوشی و ناخوشی ام را با بقیه سنجیدم.پدر ، مادر ، خواهر و برادر تنی و ناتنی.هر کس برای من عزیز بود و هست.

در به در شدم.من هنر نخواندم.من نمیتوانستم در هنر معنی شوم.نمیتوانستم اول عشق خودم را بنوازم،بنویسم،بکشم. من هیچ وقت عرضه نداشتم کاری را فقط برای خودم بکنم چون خودی در کار نبود.و آدمهای دور و نزدیک چه خوب این را فهمیدند و من نه.

دربه در شدم.توی همه جاهایی که میشد برای دیگری بود.با همه آدمهایی که به فکرم رسید یک دست اضافی تر از دو دست خودشان میخواهند، همه کارهایی که میشد گفت من انجامش دادم و بعدش کسی نپرسد که چی. و حالا جلو تر از همه خودم از خودم میپرسم که چی؟ و جوابی ندارم.چون نتوانستم دست اضافی تری باشم.چون نتوانستم کاری بکنم ، برای هیچ کس. و نفهمیدم که نمیتوانم. چون یاد نگرفتم که آدمی که برای خودش رفیق و همراه نیست ، برای دیگری هم نمیتواند.این همان رفیقی بود که نداشتم و خواستم به دیگران نشانش بدهم. و به این دست و پا زدن مفلوکانه ادامه دادم.و همه به من خندیدند.

باز با همه بی رحمی که گاه گاه به من حمله می برد وآدمهای دور و برم را انگشت به دهان میگذارد که این دیو از کجا بلند شد ،اینبار نشسته ام به قضاوت خودم.به محاکمه ام.گاهی فکر میکنم من فقط به حساب دیگران برای خودم زور زده ام.که نگندم و نپوسم.که بگویم من هم یک کاری کردم.اگر سگ دو میزنم و میدوم برای رسیدم به جایی نیست.برای این است که میترسم بایستم و بمیرم.این قضاوت بی رحمانه ایست.خیلی..

من هرچیزی را که بند زدم و به خیال خودم درست کردم عین یک بچه نق نقو ، عین یک پیزن خسیس ترسو،سفت به سینه ام چسبانده ام که از دستش ندهم.همه آنچه را که تکه تکه روی هم چیدم که به هرکس که خواست بی دریغ هدیه کنم ، دودستی نگه داشته ام و مگس کش به دست گوش به زنگ هر انگشتی ایستاده ام که بخواهد به این برج ماسه ای من تلنگری بزند.یکهو به خودم آمدم و دیدم که چه حسود و تنگ نظر شده ام ، چون زور زدم که بخشنده باشم و فداکاری کنم خبر مرگم.و این اعتراف تلخی ست.خیلی.

بعد از چهار سال،در اولین روزهای سال پنجم تحصیل ، یک فکر مسموم و پر کینه همه سرم را گرفته.زهرش را توی تنم دوانده و همه جا لانه کرده ، لا به لای مژه هایم.و گرمای خشمش را توی نفسهایم حس می کنم. من توی این راهی که دیگر سینه خیزم کرده ، از پشت سر میرسم به یک دوراهی که یک طرفش را نرفتم و نخواستم.همان جایی که از بیهودگی و بی مصرفی ترسیدم.اول این راه من ، آن مو قع فکر کردم که عشق بود.خوب حالا.” نود درصدش از عشق بود!” اما حالا گاهی فکر میکنم آمدم یک کار بزرگ بکنم.و گند زدم.مثل بقیه روزگارم ، خودم را گول زدم که چه کار مهمی میکنم.حالا که گند همه کارها و فکرها و فتوحاتم یکی یکی در آمده ، حالا که میبینم هرگز هیچ غلط مهمی نکردم جز اینکه بدوم و بخورم زمین و بدوم و بخورم زمین ، وحشت برم داشته که چه کار میکنم؟کدام قله،کدام اوج ، کدام کشک؟ نکند دوباره توی همین تاری که تنیده ام برای خودم دست و پا میزنم؟ نکند چند سال دیگر برگردم و ببینم که اینجا را هم عوضی آمدم پی یک وهم؟ پی پر کردن تنهایی که خفه ام کرده؟ پی دادن و دوباره دادن چیزی که از بیخ و بن ندارم؟ نکند از این همه حماقت و نفهمیدن قانون ساده روابط و آدمها دارم فرار میکنم لای خطهای کتابهای ورق نخورده؟ وگرنه چرا بیخود و بی جهت بریده ام؟ من که به هرچی غر میزدم به این نه،من که عاشق بودم،من که همین یک جاپا را این همه مدت گود کرده بودم…آخ که چقدر از این همه کج خیالی ، از این همه شک به خودم خسته ام.یک جایی از زندگی فکر میکردم که هیچ وقت و هیچ وقت اینقدر و به اندازه آن موقع از خودم بیزار نخواهم شد.الان می بینم که منفور ترم.آن هم از دست خودم.از نامهربانی ام با خودم.کاش میشد قبل اینکه دیوانه شوم ، قبل اینکه خوره این فکرها همه جا را سوراخ سوراخ کند ، دست از این همه بی انصافی بردارم.کاش میشد حداقل بک بار به داد کسی برسم.به داد خودم.

(از سایه خودم هم می ترسم.همه مدتی که این را مینوشتم انگار کسی بهم میگفت سر تا پایش شبیه غرغرهای کسی ست که خوشی زده زیر دلش و پیله کرده به بهانه هایی که جواب ندارد.تو اگر اینجوری دیدی اش ، اشکال شدیدآ از فرستنده است.)

August 8, 2008

کافه سارا

Filed under: پرسه — بهاران @ 6:27 pm

چقدر این چهاردیواری تاریک دودگرفته رو دوست دارم.وقتی در رو باز میکنم و اولش هیچی نمی بینم.برای وقتهای خیلی ابری یا خیلی آفتابی.برای وقتایی که جایی نداری که بری حتی خونه ت .دوست دارم مخصوصآ زمستونهاش رو ، وقتی روی جدول جوب پت و پهن خیابون ولی عصر راه میرم و دستام ته جیب کاپشنم دنبال چیزی نمیگرده.زیر لبی یواش چیزی میخونم یا اشکهایی رو که قل میخورن گوشه لبهام میخورم.اینجا هیچ خاطره و هیچ آشنایی ندارم.آروم و بی سر و صدا میام و میرم.برای خودم میشینم یه گوشه ای ، کتاب میخونم ، زل میزنم به آدما و سعی میکنم حدس بزنم دماغشون که پشت دود سیگارشون قایم شده چه شکلیه یا دارن به هم چی میگن.
تنهایی شو دوست دارم.با کسی اومدنشو دوست دارم.جای مشخصی ندارم.هیچ صندلی رو بیشتر از اون یکی دوست ندارم.همه شون صندلی های حصیری گرد و صدا دارن با تشکچه های چرک گرفته و هر دفعه یادم میره به امید بگم که اینا رو بده بشورن.روی صندلی خالی روبروی من آدمهایی میشینن که من عاشقشون شدم یا نشدم.آدمهایی که عاشق من نیستن و معلوم نیست که از کدوم خیابون تا اونجا با من اومدن، از توی کدوم خواب من. حرف میزنن و میخندن.هیچ کدومشون کچل یا سیبیلو نیستن.با هم شیمبورسکا میخونیم و وقتی به “این اطمینان زیباست ، اما ، تردید زیبا تر است…” میرسیم ذوق میکنیم.اینجا فقط آرش ِ کافه گودو رو کم داره با کوله پشتیش که پر از نخ کوبلن های رنگی رنگیه.که بیاد سر میز بشینه و بهش بگم یه چیزی بباف.بپرسه چی و من بگم هرچی.یه چیز غمگین بباف.وشروع کنه به دستبند بافتن و شعرای خودشو بخونه و دفعه بعد ، باز منو یادش نیاد.گاهی یه دوست با من میاد.دیر تر یا زودتر،گاهی با هم میرسیم.گاهی اتفاقی هم دیگه رو میبینیم.و حرف میزنیم.درد و دل میکنیم و می نالیم.و هرچی باید بگیم رو ته دلمون نگه میداریم.
دلم نمیخواد دلم برای کسی تنگ بشه.بیام اینجا با هوای دیدن کسی.یک گوشه کوچیک بی خاطره دارم ، جایی بدون دلبستگی.برای همین عصرای جمعه ، فرار میکنم از هجوم هزار تا فکر و خاطره و میکنم از وابستگی هام.میرم جایی که کسی رو ندارم . کسی مننظرم نیست.جایی که کسی رو دوست ندارم.

August 7, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:47 am

خواستم این را پی نوشت کنم زیر چیزبی ربطی که نوشته بودم
نشد
همه پریشب و دیشب و دیروز را داشتم فکر میکردم.فکر میکردم
توی آشپزخانه ، پای گاز ، توی جلسه کانون کار ، موقع دوباره کول کردن خروار کاغذها و نامه ها و رسیدهای حسابداری ، وقت چایی تعارف کردن به دایی و خاله ، موقع خداحافظی
فکر میکردم که …نمیدونم
نه میگویم بی معرفت ، نه میگویم رفیق نیمه راه.کدام معرفت؟کدام راه؟میدانی و میدانم خیلی وقت شده که از حال و احوال هم بی خبریم.انقدر که ندانیم کداممان داریم زودتر فرو میریزیم.راه ما شاید فقط همان راه پله های خاکستری بود که گاهی با هم ازشان رد شدیم ، گاهی هم نه
خیلی گذشته ، خیلی
همه مان یکی چند دست عاشق شدیم ، فارغ شدیم ، تو شوهر کردی ، مهدخت رفته فرانسه ، سمیرا عاشق پسرداییش شده،من این وسط برای خودم می چرم
از پریشب دارم فکر میکنم چرا؟چرا اینجوری کردی؟چه جوری؟
راستی خودکشی مگر حرام نبود؟ رفیق مومن من؟نکند تو هم مثل ما چوب حراج زدی به دین و ایمون؟کجا بودی این همه وقت؟ما کجا بودیم؟
یادته چه زوری میزدی سر بحث کردن ؟ یادته دلم که پر بود میگفتم دورکعت زیادترش کن جای من هم بخون؟میخندیدی.میگفتی این چه وضعشه؟میگفتم که مذهب پویایی تاریخ را قبول ندارد ، مبارزه طبقاتی را ، من هم زیر بارش نمیروم.میگفتی چی چی ؟ میخندیدم.حالا به خودم هم میخندم.هنوز هم گاهی به سممیرا میگم تو جای من بخون
میدانی که میدانم خاطره زیادی از هم نداریم.فقط شنیدنش ، فهمیدنش سخت بود.انگار سر آن روزهای مرا بریده اند.سر آن وقتها که عین خودت رفت و دیگر پیدایش نشد.روزهایی که شیرینی اش رفته و طعم گسش مانده.مثل یک جمعه خوشمزه که غروبش مانده.میگفتی تو دیوانه ای …وچه دیوانه ای بودم من…15 ساله ، 16 ساله ، همه دنیا مال من بود.عاشق ترین عاشق دنیا عاشق من بود ، یک عالمه کار ، ساز ، آهنگ ، شعر …همه کاره دنیا بودم ، دکترِ شاعرِ نویسنده سولیست پیانوی فوتبالیستِ عاشق .یادته تا چند وقت جواب همه تان را با دیالوگهای هامون میدادم؟راستی هامون مرد ،فهمیدی؟ تو عاشق چی بودی؟یادم نمی آید.از دو شب پیش دارم فکر میکنم تیغ که گرفتی دستت ، عشقت آمد جلوی چشمت؟کجا بود پس که دیر رسید؟نه که فکر کنی عشق ماها ، تیغ را از دستمان انداخته زمین ، نه ،خنده ام ننداز دوباره.تلخی تکرار و تکرار و تکرار کُند و زنگاری مان کرده.هر کداممان یک وری رفتیم و هیچ کداممان هم نرسیدیم انگاری
زدی به هدف رفیق.این همه چرخیدم که این را بگویم بهت.اولش باورم نشد ، اول بُهت آمد ، ترس و بغض و اشک و بعدش…تحسینت کردم که حداقل این یک کار را کامل کردی وسط این همه ناتمامی که به جان همه مان کبره بسته.راستش را بگویم.فکر نمیکردم ازت بر بیاید.فکر میکردم دستت میلرزد.عین خودم.عین خودم.مثل آن وقتی که ترس ،این همه دلبستگی و هزار تا فکر به دست و پای آدم میپیچد و میپیچد و قبل اینکه خودت کاری کنی خفه ات میکند.نمیگم کار خوبی کردی.نه.بد کردی به خودت.ولی نمیدانم اگر خوشحال تری حالا ، بشود بهت گفت که بد کردی
بگذریم رفیق.خوب و بدش با خودت.از دیشب و پریشب دارم فکر میکنم شاید آن روزها هم مثل تو هوس رفتن بزند به سرشان.شاید اگر سرشان را به باد بدهند خوش تر باشند از اینکه گوشه دل ما بپوسند

Blog at WordPress.com.