تلخون

January 29, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:20 am

بعد امتحان: خراب اندر خراب اندر خراب.فوقش 13-14 نمره خام
نتیجه اخلاقی امروز در دانشکده شهید بابایی :والدین گرامی! لطفآ وقتی دارید به فرزندانتون یاد میدید که با دهن پر حرف زدن کار زشت و بدیه ، در کنارش لحاظ کنید که با کله خالی وادعای زیادی هم الکی نطق کردن کار خیلی زشت تر و بدتریه.پیشاپیش برای بیست و چند سال آینده از شما متشکریم

January 27, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:20 pm

باز آب و هوای نفهم وقت نشناس حال ما رو گرفت.امروز می خواستم برای ملاقات با بانوی سالخورده برم تئاتر شهر.تا ظهر برف بند اومده بود ولی همون بارش رحمت از دیشب تا صبح کار خودشو کرد.فکر کردم حوصله کوبیدن و رفتن تو این گل و شل و بی ماشینی رو ندارم.باید سر فرصت برم و به جای روز فروش،پیش فروشش رو بگیرم.خدا رو شکر گویا تا اسفند ماه هم روی صحنه ست.دوست داشتم این رو هم ببینم ،کمی هم از این هاگیر واگیر امتحانا در بیام و هر چی دارم رو راجع به این و “افرا” بنویسم
فقط امیدوارم آسمون امشبه رو بیخیال شه که من بتونم فردا برم به قزوینم برسم،این 2 تا امتحان رو هم بدم شر رو بکنم

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:20 pm

باز آب و هوای نفهم وقت نشناس حال ما رو گرفت.امروز می خواستم برای ملاقات با بانوی سالخورده برم تئاتر شهر.تا ظهر برف بند اومده بود ولی همون بارش رحمت از دیشب تا صبح کار خودشو کرد.فکر کردم حوصله کوبیدن و رفتن تو این گل و شل و بی ماشینی رو ندارم.باید سر فرصت برم و به جای روز فروش،پیش فروشش رو بگیرم.خدا رو شکر گویا تا اسفند ماه هم روی صحنه ست.دوست داشتم این رو هم ببینم ،کمی هم از این هاگیر واگیر امتحانا در بیام و هر چی دارم رو راجع به این و “افرا” بنویسم
فقط امیدوارم آسمون امشبه رو بیخیال شه که من بتونم فردا برم به قزوینم برسم،این 2 تا امتحان رو هم بدم شر رو بکنم

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:20 pm

باز آب و هوای نفهم وقت نشناس حال ما رو گرفت.امروز می خواستم برای ملاقات با بانوی سالخورده برم تئاتر شهر.تا ظهر برف بند اومده بود ولی همون بارش رحمت از دیشب تا صبح کار خودشو کرد.فکر کردم حوصله کوبیدن و رفتن تو این گل و شل و بی ماشینی رو ندارم.باید سر فرصت برم و به جای روز فروش،پیش فروشش رو بگیرم.خدا رو شکر گویا تا اسفند ماه هم روی صحنه ست.دوست داشتم این رو هم ببینم ،کمی هم از این هاگیر واگیر امتحانا در بیام و هر چی دارم رو راجع به این و “افرا” بنویسم
فقط امیدوارم آسمون امشبه رو بیخیال شه که من بتونم فردا برم به قزوینم برسم،این 2 تا امتحان رو هم بدم شر رو بکنم

January 24, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 1:34 pm

قدیما خلق الله وقتی میخواستن سر جوب آب بخورن مثل بز پوزشونو میکردن تو آب و می خوردن.اگه جونورایی مثل زالو تو آب بوده میرفته ته حلقشون و خونشونو میخورده تا بیفته بیرون یا اینکه جون یارو در بیاد.خلاصه…از اونجایی که باید همه چیو واسه این ملت فهیم چپکی گفت که گوش کنن میرسیم به همین حکایت که به یکی میگن فلانی با دهن آب نخور که عقلت کم میشه،میگه عقل چیه؟! میگن هیچی بابا ،تو آبتو بخور!به حضور انورتون عارضم که یه وقتایی آدم به یه سری کوتوله های ذهنی جوابی نداره بده.خوب،اوکی،این مدلی زیاد دیدیم.آقاجان شما بخور! ولی یه وقتی بدبختی یکی از حدی که میگذره آدم واسه طفلکی بودن طرف دلش می سوزه.در حدی که:”جدیداً وارد هر وبلاگی که نویسنده زن داره میشم همه از پریودشون صحبت میکنن که این هم احتمالاً از روشنفکر بازیها و ژستهای چسکی جدیده…”این بود آخرین کامنت من بعد نود و بوقی
.سلام بدبخت.خوبی؟ببین بدبخت فکر میکنم اشتباهی اومدی اینجا.من نه خروار تا ویزیتور و کامنت گذار دارم که دق به دل کسی بذاره ، نه ادعایی دارم.اگرم داشته باشم (که اینجور موقع ها هر یقنلی بقالی وظیفه شرعی خودش میدونه یه اظهار نظری،متلکی،فضل فروشیی،چیزی ابراز کنه )، این راهش نیست.این مسلک که تو خودتو همه جا از جمله وبلاگ و نوشته و خونه و زندگی و عقاید و سلیقه کسی بتپونی ،انگار نذر حضرت رقیه داری که حتمآ زیر هر کلمه ش کامنت بذاری،واسه خودش چه تو اینترنت و چه بیرون گنده لاتای درست و حسابی داره که میتونی نوچگی شونو بکنی تا یاد بگیری که همه جا بی دعوت خودتو بندازی وسط و نظرتو به خورد بقیه بدی.ولی میدونی چیه بدبخت؟مسئله یه چیز دیگه ست که دلم واسه ت سوخت .ببین بدبخت جون،اولآ پریود یک مسئله فیزیولوژیکه،ربطی به روشنفکر بازی نداره.خانمها،نه تنها روشنفکرها بلکه معلم ها ، دکتر ها،مهندس ها،کارگرها،فروشنده ها و گداها،وحتی مامان جان سرکار که لابد فکر می کنی از اول یائسه به دنیا اومده و غیره ، در مدت معینی از ماه پریود میشن.به دلیل تغییرات هورمونهای هیپوفیزی و گنادی اتفاق می افته.حالا ژست چسکی باشه یا گوزکی در هر حال اتفاق می افته.راستش رو بخوای جدید هم نیست.تا اونجا هم که من میدونم خود حوا هم گرفتارش بوده.راست حسینیش رو هم بگم چیز قابل پز دادنی هم نیست.به هر صورت گفتم گپی بزنیم.زیاد خودتو ناراحت نکن،من بدبخت تر از تو هم زیاد دیدم
این چهار تا آدمی که اینجا رو میخونن لابد حتمآ باید یکیشون به نمایندگی از قزوین باشه ، یکیش …. و این آخری هم … تر از … شانسم چیز خوبیه

پی نوشت بعدتر: خوب در واقع من الان باید یه توضیح فیزیولوژیک دیگه رو هم اضافه کنم که علاوه بر موارد قبل، عصبانیت و موضوع فلان هم هیچ ارتباط شیمیایی ، عصبی ، آناتومیک و …با هم ندارن!! عیبی نداره.من آدمای مریضی رو که از تو شلوارشون فکر میکنن و تا قافیه تنگ میاد هم به همونجا پناه میبرن، بنا به تجربه ، خوب میشناسم.آدمی که عرضه و وجود داره ، حتمآ اسم هم داره

Filed under: پرسه — بهاران @ 1:34 pm

قدیما خلق الله وقتی میخواستن سر جوب آب بخورن مثل بز پوزشونو میکردن تو آب و می خوردن.اگه جونورایی مثل زالو تو آب بوده میرفته ته حلقشون و خونشونو میخورده تا بیفته بیرون یا اینکه جون یارو در بیاد.خلاصه…از اونجایی که باید همه چیو واسه این ملت فهیم چپکی گفت که گوش کنن میرسیم به همین حکایت که به یکی میگن فلانی با دهن آب نخور که عقلت کم میشه،میگه عقل چیه؟! میگن هیچی بابا ،تو آبتو بخور!به حضور انورتون عارضم که یه وقتایی آدم به یه سری کوتوله های ذهنی جوابی نداره بده.خوب،اوکی،این مدلی زیاد دیدیم.آقاجان شما بخور! ولی یه وقتی بدبختی یکی از حدی که میگذره آدم واسه طفلکی بودن طرف دلش می سوزه.در حدی که:”جدیداً وارد هر وبلاگی که نویسنده زن داره میشم همه از پریودشون صحبت میکنن که این هم احتمالاً از روشنفکر بازیها و ژستهای چسکی جدیده…”این بود آخرین کامنت من بعد نود و بوقی
.سلام بدبخت.خوبی؟ببین بدبخت فکر میکنم اشتباهی اومدی اینجا.من نه خروار تا ویزیتور و کامنت گذار دارم که دق به دل کسی بذاره ، نه ادعایی دارم.اگرم داشته باشم (که اینجور موقع ها هر یقنلی بقالی وظیفه شرعی خودش میدونه یه اظهار نظری،متلکی،فضل فروشیی،چیزی ابراز کنه )، این راهش نیست.این مسلک که تو خودتو همه جا از جمله وبلاگ و نوشته و خونه و زندگی و عقاید و سلیقه کسی بتپونی ،انگار نذر حضرت رقیه داری که حتمآ زیر هر کلمه ش کامنت بذاری،واسه خودش چه تو اینترنت و چه بیرون گنده لاتای درست و حسابی داره که میتونی نوچگی شونو بکنی تا یاد بگیری که همه جا بی دعوت خودتو بندازی وسط و نظرتو به خورد بقیه بدی.ولی میدونی چیه بدبخت؟مسئله یه چیز دیگه ست که دلم واسه ت سوخت .ببین بدبخت جون،اولآ پریود یک مسئله فیزیولوژیکه،ربطی به روشنفکر بازی نداره.خانمها،نه تنها روشنفکرها بلکه معلم ها ، دکتر ها،مهندس ها،کارگرها،فروشنده ها و گداها،وحتی مامان جان سرکار که لابد فکر می کنی از اول یائسه به دنیا اومده و غیره ، در مدت معینی از ماه پریود میشن.به دلیل تغییرات هورمونهای هیپوفیزی و گنادی اتفاق می افته.حالا ژست چسکی باشه یا گوزکی در هر حال اتفاق می افته.راستش رو بخوای جدید هم نیست.تا اونجا هم که من میدونم خود حوا هم گرفتارش بوده.راست حسینیش رو هم بگم چیز قابل پز دادنی هم نیست.به هر صورت گفتم گپی بزنیم.زیاد خودتو ناراحت نکن،من بدبخت تر از تو هم زیاد دیدم
این چهار تا آدمی که اینجا رو میخونن لابد حتمآ باید یکیشون به نمایندگی از قزوین باشه ، یکیش …. و این آخری هم … تر از … شانسم چیز خوبیه

پی نوشت بعدتر: خوب در واقع من الان باید یه توضیح فیزیولوژیک دیگه رو هم اضافه کنم که علاوه بر موارد قبل، عصبانیت و موضوع فلان هم هیچ ارتباط شیمیایی ، عصبی ، آناتومیک و …با هم ندارن!! عیبی نداره.من آدمای مریضی رو که از تو شلوارشون فکر میکنن و تا قافیه تنگ میاد هم به همونجا پناه میبرن، بنا به تجربه ، خوب میشناسم.آدمی که عرضه و وجود داره ، حتمآ اسم هم داره

Filed under: پرسه — بهاران @ 1:34 pm

قدیما خلق الله وقتی میخواستن سر جوب آب بخورن مثل بز پوزشونو میکردن تو آب و می خوردن.اگه جونورایی مثل زالو تو آب بوده میرفته ته حلقشون و خونشونو میخورده تا بیفته بیرون یا اینکه جون یارو در بیاد.خلاصه…از اونجایی که باید همه چیو واسه این ملت فهیم چپکی گفت که گوش کنن میرسیم به همین حکایت که به یکی میگن فلانی با دهن آب نخور که عقلت کم میشه،میگه عقل چیه؟! میگن هیچی بابا ،تو آبتو بخور!به حضور انورتون عارضم که یه وقتایی آدم به یه سری کوتوله های ذهنی جوابی نداره بده.خوب،اوکی،این مدلی زیاد دیدیم.آقاجان شما بخور! ولی یه وقتی بدبختی یکی از حدی که میگذره آدم واسه طفلکی بودن طرف دلش می سوزه.در حدی که:”جدیداً وارد هر وبلاگی که نویسنده زن داره میشم همه از پریودشون صحبت میکنن که این هم احتمالاً از روشنفکر بازیها و ژستهای چسکی جدیده…”این بود آخرین کامنت من بعد نود و بوقی
.سلام بدبخت.خوبی؟ببین بدبخت فکر میکنم اشتباهی اومدی اینجا.من نه خروار تا ویزیتور و کامنت گذار دارم که دق به دل کسی بذاره ، نه ادعایی دارم.اگرم داشته باشم (که اینجور موقع ها هر یقنلی بقالی وظیفه شرعی خودش میدونه یه اظهار نظری،متلکی،فضل فروشیی،چیزی ابراز کنه )، این راهش نیست.این مسلک که تو خودتو همه جا از جمله وبلاگ و نوشته و خونه و زندگی و عقاید و سلیقه کسی بتپونی ،انگار نذر حضرت رقیه داری که حتمآ زیر هر کلمه ش کامنت بذاری،واسه خودش چه تو اینترنت و چه بیرون گنده لاتای درست و حسابی داره که میتونی نوچگی شونو بکنی تا یاد بگیری که همه جا بی دعوت خودتو بندازی وسط و نظرتو به خورد بقیه بدی.ولی میدونی چیه بدبخت؟مسئله یه چیز دیگه ست که دلم واسه ت سوخت .ببین بدبخت جون،اولآ پریود یک مسئله فیزیولوژیکه،ربطی به روشنفکر بازی نداره.خانمها،نه تنها روشنفکرها بلکه معلم ها ، دکتر ها،مهندس ها،کارگرها،فروشنده ها و گداها،وحتی مامان جان سرکار که لابد فکر می کنی از اول یائسه به دنیا اومده و غیره ، در مدت معینی از ماه پریود میشن.به دلیل تغییرات هورمونهای هیپوفیزی و گنادی اتفاق می افته.حالا ژست چسکی باشه یا گوزکی در هر حال اتفاق می افته.راستش رو بخوای جدید هم نیست.تا اونجا هم که من میدونم خود حوا هم گرفتارش بوده.راست حسینیش رو هم بگم چیز قابل پز دادنی هم نیست.به هر صورت گفتم گپی بزنیم.زیاد خودتو ناراحت نکن،من بدبخت تر از تو هم زیاد دیدم
این چهار تا آدمی که اینجا رو میخونن لابد حتمآ باید یکیشون به نمایندگی از قزوین باشه ، یکیش …. و این آخری هم … تر از … شانسم چیز خوبیه

پی نوشت بعدتر: خوب در واقع من الان باید یه توضیح فیزیولوژیک دیگه رو هم اضافه کنم که علاوه بر موارد قبل، عصبانیت و موضوع فلان هم هیچ ارتباط شیمیایی ، عصبی ، آناتومیک و …با هم ندارن!! عیبی نداره.من آدمای مریضی رو که از تو شلوارشون فکر میکنن و تا قافیه تنگ میاد هم به همونجا پناه میبرن، بنا به تجربه ، خوب میشناسم.آدمی که عرضه و وجود داره ، حتمآ اسم هم داره

January 20, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 9:16 am

با تشکر از شما باید بگم…نمیدونستم که یه امتحان عملی هم فردا داریم و رفتم تو باقالیا+ یه جزوه هم گم کردم و الان فهمیدم.اینم نتیجه 20 روز تعطیلی.اصولآ آدم باید جنبه داشته باشه در زندگانی.ما که نداریم همون عین ساردین امتحان بدیم بهتره
منو فروختن!منو به دوست پسر سال پایینیشون فروختن!منو به جزوه پاتولوژی فروختن!حالا نمیدونم چند فروختن!میترسم الان برم خوابگاه و ببینم تختمم اجاره دادن به آقای سلطانی نگهبان خوابگاه.این یعنی که منو فروختن.یعنی که هیشکی منو دوست نداره.رفتن قزوین منو نبردن.خوب آدم درد دلشو به کی بگه؟
پی نوشت فردا:چیه؟خوب گند زدم دیگه!خوب من حق ندارم گند بزنم؟
پی نوشت فردا 2 : خدایا دقیقآ انگیزه ت از این تلاطمات هورمونی چی بوده از اول؟

January 15, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 11:08 pm

لعنت به این فضای مجازی که هیچ چفت و بستو امنیتی توش نیست و هرکی از راه میرسه میتونه یه گندی به آدم یزنه.یه موضوع احمقانه بیخودی عصبیم کرده.خیلی احتیاج دارم با یکی حرف بزنم ولی هیچ کس در حال حاضر در ساعت 2و15 دقیقه نصفه شب اینور دنیا بیدار نیست

January 14, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:35 am

امروز صبح ساعت 10 پیکر احمد آشور پور از جلوی تالار وحدت تشییع میشود و خاکسپاری در لنگرود ، زادگاه خودش ،انجام میشه.این هم یک خاطره دیگه.آشورپور رو چند بار توی بازارچه های خیریه و به واسطه آشناهای سابقآ دوست دیده بودم.هرچند هیچ وقت صحبت خاصی باهاش نداشتم ولی چون آهنگای شمالی رو خیلی دوست دارم یه حس خوبی بهش داشتم.آهنگ “ساز و نقاره جمعه بازار”رو که محمد نوری خونده در اصل همون “جینگه جینگه ساز”هست که آشور پور به همون صورت محلی خونده و من مال نوری رو بیشتر دوست دارم.یه آهنگ “خروس خوان” هم داره که بابا خیلی دوسش داره و دوست داشتنشم این مدلیه که اینو که میشنوه میره تو دپ!دلیل اصلی نوشتنم آهنگ ” نکن ناز”بود که باهاش خاطره دارم و دوسش دارم ، مخصوصآ پارسال، روزی که از کوه بر میگشتیم با یک عالمه آدم آشنا و غریبه،داشتم بعد یه مدت مدید یه نفسی میکشیدم و عمو کاظم اینو خوند ومن دوباره و دوباره ازش خواستم که بخونه و بخونه.یادش به خیر
اینم از نکن ناز و خاطره ش
…عاشق اون تیکه شم که میگه:تِرا می دل دُخانه،تی دوری دل نتانه،می چو ماند به دنبال

پی نوشت :ای آدم های نزدیک و دور وآشنا و غریبه و غیره،اگر میخواید به صورت مسلسل وار مارو با مردنتون مورد لطف و عنایت قرار بدین حرفی نیست،صاحب اختیارین ولی اَقَلِکندش! یه فرجه ای وسطش بدین خوب انصافتونو شکر

Next Page »

Blog at WordPress.com.