تلخون

June 27, 2007

Filed under: پرسه — بهاران @ 7:23 am

دو روزه امتحان دادم و حس شروع کردن بعدی رو ندارم.همچنان آواره م .میخوام جا بزنم . کم بیارم ولی یه نفس راحت بکشم و از ته ته دلم بگم گور بابای همه.خیلی راه خوبیه.صبح خواب موندم .از غر غر راننده تاکسیه فهمیدم سهمیه بندی بنزین شروع شده.همه تاکسیای خط تهران – قزوین ریختن تو شهر دارن کار میکنن.گند جدید دولت فخیمه یه فایده واسه ما بی ماشینا داره اونم اینه که تو شهر جای پیکانای مسافر کش اوراق تو راه خوابگاه به دانشگاه سمند سوار میشیم و صبح نگوزیده ” همه میدونن که چشات آخرشه” گوش میکنیم. به دلیل نا معلومی از شخص نا معلومی عصبانیم و سعی میکنم هیچ جا در اماکن عمومی آفتابی نشم.از پتانسیلهای بالای خودم در گند بالا آوردن وحشت دارم.خونه گرفتن هم گویا دیگه مالیده چون همه مبالغی که اینجا تا پارسال رهن کامل بودن الان تبدیل شدن به پول پیش و یه اجاره تپل اومده روش.چی باعث شده بود من احساس کنم مهرورزی دولت نهم هنوز این صد و خورده ای کیلومتر راه از پایتخت تا دارغوز آبادو طی نکرده و اینجا ارزونیه؟از هر چی مجله و نوشتنه دیگه حالم به هم میخوره. ارزونی پدر خونده های بی کرک و پر حالشو ببرن که تو قوری دارن پادشاهی میکنن

Filed under: پرسه — بهاران @ 7:23 am

دو روزه امتحان دادم و حس شروع کردن بعدی رو ندارم.همچنان آواره م .میخوام جا بزنم . کم بیارم ولی یه نفس راحت بکشم و از ته ته دلم بگم گور بابای همه.خیلی راه خوبیه.صبح خواب موندم .از غر غر راننده تاکسیه فهمیدم سهمیه بندی بنزین شروع شده.همه تاکسیای خط تهران – قزوین ریختن تو شهر دارن کار میکنن.گند جدید دولت فخیمه یه فایده واسه ما بی ماشینا داره اونم اینه که تو شهر جای پیکانای مسافر کش اوراق تو راه خوابگاه به دانشگاه سمند سوار میشیم و صبح نگوزیده ” همه میدونن که چشات آخرشه” گوش میکنیم. به دلیل نا معلومی از شخص نا معلومی عصبانیم و سعی میکنم هیچ جا در اماکن عمومی آفتابی نشم.از پتانسیلهای بالای خودم در گند بالا آوردن وحشت دارم.خونه گرفتن هم گویا دیگه مالیده چون همه مبالغی که اینجا تا پارسال رهن کامل بودن الان تبدیل شدن به پول پیش و یه اجاره تپل اومده روش.چی باعث شده بود من احساس کنم مهرورزی دولت نهم هنوز این صد و خورده ای کیلومتر راه از پایتخت تا دارغوز آبادو طی نکرده و اینجا ارزونیه؟از هر چی مجله و نوشتنه دیگه حالم به هم میخوره. ارزونی پدر خونده های بی کرک و پر حالشو ببرن که تو قوری دارن پادشاهی میکنن

Filed under: پرسه — بهاران @ 7:23 am

دو روزه امتحان دادم و حس شروع کردن بعدی رو ندارم.همچنان آواره م .میخوام جا بزنم . کم بیارم ولی یه نفس راحت بکشم و از ته ته دلم بگم گور بابای همه.خیلی راه خوبیه.صبح خواب موندم .از غر غر راننده تاکسیه فهمیدم سهمیه بندی بنزین شروع شده.همه تاکسیای خط تهران – قزوین ریختن تو شهر دارن کار میکنن.گند جدید دولت فخیمه یه فایده واسه ما بی ماشینا داره اونم اینه که تو شهر جای پیکانای مسافر کش اوراق تو راه خوابگاه به دانشگاه سمند سوار میشیم و صبح نگوزیده ” همه میدونن که چشات آخرشه” گوش میکنیم. به دلیل نا معلومی از شخص نا معلومی عصبانیم و سعی میکنم هیچ جا در اماکن عمومی آفتابی نشم.از پتانسیلهای بالای خودم در گند بالا آوردن وحشت دارم.خونه گرفتن هم گویا دیگه مالیده چون همه مبالغی که اینجا تا پارسال رهن کامل بودن الان تبدیل شدن به پول پیش و یه اجاره تپل اومده روش.چی باعث شده بود من احساس کنم مهرورزی دولت نهم هنوز این صد و خورده ای کیلومتر راه از پایتخت تا دارغوز آبادو طی نکرده و اینجا ارزونیه؟از هر چی مجله و نوشتنه دیگه حالم به هم میخوره. ارزونی پدر خونده های بی کرک و پر حالشو ببرن که تو قوری دارن پادشاهی میکنن

June 24, 2007

Filed under: پرسه — بهاران @ 7:35 am

تو اتاقم ، توی کمد لباسام روی جعبه کفشا ، یه صندوقچه چوبی دارم که یکی دو هفته ست گذاشتمش اونجا که زیاد تو چشمم نباشه.توش یه آویز سفالیه ، وقتی از نخش میگیری و بلندش میکنی ،از یه صفحه سفالی،چهار تا نخ نامرئی آویزونه که روش پروانه های نازک کوچیک نشستن.اگه تکونش ندی همینجور ساکت نگاهت میکنن.اگه یه ذره دستت بلرزه پروانه ها میخورن به هم و یه صدای جیرینگ جیرینگ کیف آور شکنجه گر میاد.یه صدا مثل ابهام،مثل یه تیکه از یه نامه که بقیه ش پاره شده، مثل یه سوال مهم که سر جلسه امتحان نوک زبونته ولی نمیتونی بنویسیش.هروقت میگیرمش تو دستم این صدا رو میده.چرا دستم اینقدر میلرزه؟

Filed under: پرسه — بهاران @ 7:12 am

رسمآ تو خونه دیگه نمیتونم وبلاگ بنویسم چون بلاگر رو به دلیل نا معلومی با هیچ سروری باز نمیکنه.دوهفته ای نمیرم خونه تا این امتحانا دست از سرم برداره و آروم تر بشم و ببینم که میخوام چیکار کنم.پست پایینی کمی مسخره شد و اصلآ شبیه اون چیزی که میخواستم در نیومد چون حوصله نداشتم زیاد بهش بپردازم.بیشتر شبیه شعر “نجات اسب تک شاخ ” شل سیلور استاین شده!!
تو هفتان خبرای خوب خوب دیدم.چقدر از دوران تئاتر رفتنم میگذره….جوون بودیم یه زمانیا…یاد صف واستادن “مجلس شبیه در مصائب استاد نوید ماکان…”افتادم و خاطره ها.
دیروز تولد ژان پل سارتر بوده گویا.تولدشون مبارک!!!جالب ترین چیز زندگی این فرد به جز نکات زندگی حرفه ای و سیاسیش نظرش راجع به رد کردن جایزه نوبل بوده.به اضافه داستان روسپی بزرگوار که دادمش به دوست جون.تو جاده خوند و تو جاده بهم پس داد ف به فاصله یک ماه.و تو این یک ماه و خورده ای انگار همه چیز زیرو رو شدوه بود و هیچ وقتم سر جاش بر نگشت….
این پستم مثل نهار روزای جمعه شده : آشپز خانخ در هفته ای که گذشت

Filed under: پرسه — بهاران @ 7:12 am

رسمآ تو خونه دیگه نمیتونم وبلاگ بنویسم چون بلاگر رو به دلیل نا معلومی با هیچ سروری باز نمیکنه.دوهفته ای نمیرم خونه تا این امتحانا دست از سرم برداره و آروم تر بشم و ببینم که میخوام چیکار کنم.پست پایینی کمی مسخره شد و اصلآ شبیه اون چیزی که میخواستم در نیومد چون حوصله نداشتم زیاد بهش بپردازم.بیشتر شبیه شعر “نجات اسب تک شاخ ” شل سیلور استاین شده!!
تو هفتان خبرای خوب خوب دیدم.چقدر از دوران تئاتر رفتنم میگذره….جوون بودیم یه زمانیا…یاد صف واستادن “مجلس شبیه در مصائب استاد نوید ماکان…”افتادم و خاطره ها.
دیروز تولد ژان پل سارتر بوده گویا.تولدشون مبارک!!!جالب ترین چیز زندگی این فرد به جز نکات زندگی حرفه ای و سیاسیش نظرش راجع به رد کردن جایزه نوبل بوده.به اضافه داستان روسپی بزرگوار که دادمش به دوست جون.تو جاده خوند و تو جاده بهم پس داد ف به فاصله یک ماه.و تو این یک ماه و خورده ای انگار همه چیز زیرو رو شدوه بود و هیچ وقتم سر جاش بر نگشت….
این پستم مثل نهار روزای جمعه شده : آشپز خانخ در هفته ای که گذشت

Filed under: پرسه — بهاران @ 7:12 am

رسمآ تو خونه دیگه نمیتونم وبلاگ بنویسم چون بلاگر رو به دلیل نا معلومی با هیچ سروری باز نمیکنه.دوهفته ای نمیرم خونه تا این امتحانا دست از سرم برداره و آروم تر بشم و ببینم که میخوام چیکار کنم.پست پایینی کمی مسخره شد و اصلآ شبیه اون چیزی که میخواستم در نیومد چون حوصله نداشتم زیاد بهش بپردازم.بیشتر شبیه شعر “نجات اسب تک شاخ ” شل سیلور استاین شده!!
تو هفتان خبرای خوب خوب دیدم.چقدر از دوران تئاتر رفتنم میگذره….جوون بودیم یه زمانیا…یاد صف واستادن “مجلس شبیه در مصائب استاد نوید ماکان…”افتادم و خاطره ها.
دیروز تولد ژان پل سارتر بوده گویا.تولدشون مبارک!!!جالب ترین چیز زندگی این فرد به جز نکات زندگی حرفه ای و سیاسیش نظرش راجع به رد کردن جایزه نوبل بوده.به اضافه داستان روسپی بزرگوار که دادمش به دوست جون.تو جاده خوند و تو جاده بهم پس داد ف به فاصله یک ماه.و تو این یک ماه و خورده ای انگار همه چیز زیرو رو شدوه بود و هیچ وقتم سر جاش بر نگشت….
این پستم مثل نهار روزای جمعه شده : آشپز خانخ در هفته ای که گذشت

Filed under: پرسه — بهاران @ 6:29 am

گاهی وقتا فکر میکنم بچه دار شدن جزو سخت ترین تصمیمای زندگی یه آدمه.حتی سخت ترینشون.از تصمیم برای ازدواج کردن یا نکردن یا کی رو انتخاب کردن هم سخت تره.تصمیم برای زندگی با یک نفر تا پایان عمر یا 2 ماه بعد یه تصمیم مشروطه و نهایتآ قابل خورد شدن.ولی تصمیم برای آوردن یه موجود دیگه یه دنیایی که ممکنه خودت نخوای ، یا نتونی تحملش کنی یا حداقل ازش لذت ببری چیزی نیست که خورد شدن باشه ولی قابل خورد کردنه.خورد کردن خود آدم و موجودی که مسئول موجود بودنشه.نمیدونم آدما با چه جراتی این کارو میکنن.واقعآ سنگینی این بار وحشتناک رو حس میکنن یا همینجوری چون سیر طبیعی زندگی تشکیل خانواده و بچه دار شدنه چقدر براش فکر و برنامه ریزی میکنن؟ چقدر قابلیتا و امکانت خودشونو میسنجن؟
جواب تقریبآ هیچه.کسی این کارو نمیکنه.خودخواهانه ترین کار دنیا : بچه دار میشم چون دوست دارم بچه دار شم.دوست دارم یکی بهم بگه مامان ، بابا (میخوام نگه صد سال) یه چیزی باشه که خودم یه وجودش آورده باشم (خوب برو مبل بساز)،چون تو پیریم تنها می مونم (به درک)،برای اینکه اسمم ادامه پیدا کنه و سلسله خانوادگی منقرض نشه یه وقت(برو بمیر)یه جماعت زیادی یکی از این استدلالات رو میکنن و علی از تو مدد به جمعیت اضافه میکنن.نمیدونم کسی حق داره پدر مادرشو مسئول ورود به دنیایی بدونه که نمیتونه و نمیخواد توش باشه و بمونه؟ شک دارم.کسی با انتخاب خودش به دنیا نمیاد ولی با انتخاب خودش زندگی میکنه.اگه بتونه از پس زندگیش بر بیاد و ازش لذت ببره از پدر مادرش تشکر میکنه که این فرصتو بهش دادن؟آدمایی که از دنیا اومدن و زندگی کردن پشیمونن به جز تنبلی و بیحا لی و بی عرضگی خودشون و هزار چیز دیگه که ممکنه بهشون نسبت داده بشه یه گنگی و ابهام، یه سوال بی جواب یه جای دیگه زندگیشون هست که نمیشه چشم روش بست.جواب اون سوال نباید روزی که پدر و مادرش تصمیم به بچه دار شدن گرفتن داده میشد؟
اگه یه روزی بچه م (!) روشو کنه بهم و بگه چرا منو آوردی تو این دنیای لجن که خودت عرضه کشیدن بار خودتو توش نداشتی چیکار باید بکنم؟اگه همه تلاشمو کردم و بازم بعد 20 سال نشد؟
قرار نگرفتن تو این سئوال رو به همه چی ترجیح میدم.به اینکه هرگز کسی متعلق به من بهم نگه مامان

June 17, 2007

Filed under: پرسه — بهاران @ 11:30 am

اگه پارک وی رو دیده باشین و مثل من حرص خورده باشین و خودتونو فحش داده باشین که چرا باز پاتونو گذاشتین تو سینما واسه دیدن فیلم جیرانی، مسلما از این نقد نیما حسنی نسب هم خوشتون نمیاد.شخصآ نقدای حسنی نسبو نمیپسندم ولی توجیهایی که برای افتضاح جدید جیرانی آورده دیگه از همیشه بدتره.حتی بر فرض قرار گرفتن پارک وی توی ژانری که سینمای ایران و خود جیرانی تجربه ش نکردن و قدمای اول رو برمیدارن یعنی ژانر وحشت (که به نظرم فیلم بیشتر کمدی بود تا تریلر) بازم خطاهای فاحش و ایرادای اساسی فیلم رو کاور نمیکنه.چون کار فیلم از ایرادات تکنیکی توی سینمای وحشت ،مثل آبکی بودن پلان های باصطلاح ترسناک و استفاده از شربت به لیمو به جای خون و گریمای النگ دولنگی ، گذشته.ایراد خیلی قبل تر از ایناست.ضعف وحشتناک فیلمنامه ست (ایراد همیشگی جیرانی) و نبودن دو خط قصه معقول واسه دو ساعت فیلم.ایرادای سر دستی مثل دختری که یه هفته ای عاشق یه خل توی خیابون میشه ، خونواده ای که با وجود مادر مثلآ تحصیلکرده و بابای پولدار آنچنانی دخترشونو سه سوته شوهر میدن وعاشق ابلهی که برای فراموش کردن عشقش میاد شاهد عقدش بشه و ….دیالوگ بی نظیر فیلم اونجاست که دارن راجع به آقای خواستگار و پسر دایی دختره حرف میزنن مادره میپرسه : حالا صدرا و کوهیار چه فرقی دارن؟!! راستش مامان من دکتر روانپزشک نیست ولی اگه یه روز برم خونه و بگم همین امروز عصر یه بابایی که یه هفته پیش تو خیابون باهاش کورس گذاشتم و ممیخوام مزدوج بشم باهاش داره میاد خواستگاری ساطوریم میکنه میده گربه ها بخورن بقیه شم میریزه زیر درخت خرمالوی تو باغچه!حتی فیلمنامه برای توجیه روانپریشی های قاتل دلیلی دستمالی شده تر و بی منطق تر از روانی بودن او مثلآ چون تو بچگی مادرشو با 4 تا مرد دیگه دیده پیدا نمی کنه و الی آخر.حالا به همه اینا بازی های در پیت رو اضافه کنین،نیما شاهرخی که مثلآ قراره خوش تیپ خطر ناک باشه بیشتر شبیه سوسولهای عشق افه از آب در اومده،بازیگر نقش دختره (اسم شریفشون یادم نیست) موقعی که داره مثلآ انتقام میگیره با لحن حلزون آب پز حرف میزنه و موقعی هم که قراره یه دختر شوخ و شنگ و شیطون باشه بیشتر خل مشنگ به نظر میرسه.شریفی نیا رو نمیگم چون از قیافه ش خوشم نمیاد (!) بقیه هم که تکلیفشون خیلی معلومه.خوب دیگه غرغر بشه.فقط با پول بلیط یه بسته گنده پاستیل ترش میشد خرید که به صرفه تر بود !!!

Filed under: پرسه — بهاران @ 11:30 am

اگه پارک وی رو دیده باشین و مثل من حرص خورده باشین و خودتونو فحش داده باشین که چرا باز پاتونو گذاشتین تو سینما واسه دیدن فیلم جیرانی، مسلما از این نقد نیما حسنی نسب هم خوشتون نمیاد.شخصآ نقدای حسنی نسبو نمیپسندم ولی توجیهایی که برای افتضاح جدید جیرانی آورده دیگه از همیشه بدتره.حتی بر فرض قرار گرفتن پارک وی توی ژانری که سینمای ایران و خود جیرانی تجربه ش نکردن و قدمای اول رو برمیدارن یعنی ژانر وحشت (که به نظرم فیلم بیشتر کمدی بود تا تریلر) بازم خطاهای فاحش و ایرادای اساسی فیلم رو کاور نمیکنه.چون کار فیلم از ایرادات تکنیکی توی سینمای وحشت ،مثل آبکی بودن پلان های باصطلاح ترسناک و استفاده از شربت به لیمو به جای خون و گریمای النگ دولنگی ، گذشته.ایراد خیلی قبل تر از ایناست.ضعف وحشتناک فیلمنامه ست (ایراد همیشگی جیرانی) و نبودن دو خط قصه معقول واسه دو ساعت فیلم.ایرادای سر دستی مثل دختری که یه هفته ای عاشق یه خل توی خیابون میشه ، خونواده ای که با وجود مادر مثلآ تحصیلکرده و بابای پولدار آنچنانی دخترشونو سه سوته شوهر میدن وعاشق ابلهی که برای فراموش کردن عشقش میاد شاهد عقدش بشه و ….دیالوگ بی نظیر فیلم اونجاست که دارن راجع به آقای خواستگار و پسر دایی دختره حرف میزنن مادره میپرسه : حالا صدرا و کوهیار چه فرقی دارن؟!! راستش مامان من دکتر روانپزشک نیست ولی اگه یه روز برم خونه و بگم همین امروز عصر یه بابایی که یه هفته پیش تو خیابون باهاش کورس گذاشتم و ممیخوام مزدوج بشم باهاش داره میاد خواستگاری ساطوریم میکنه میده گربه ها بخورن بقیه شم میریزه زیر درخت خرمالوی تو باغچه!حتی فیلمنامه برای توجیه روانپریشی های قاتل دلیلی دستمالی شده تر و بی منطق تر از روانی بودن او مثلآ چون تو بچگی مادرشو با 4 تا مرد دیگه دیده پیدا نمی کنه و الی آخر.حالا به همه اینا بازی های در پیت رو اضافه کنین،نیما شاهرخی که مثلآ قراره خوش تیپ خطر ناک باشه بیشتر شبیه سوسولهای عشق افه از آب در اومده،بازیگر نقش دختره (اسم شریفشون یادم نیست) موقعی که داره مثلآ انتقام میگیره با لحن حلزون آب پز حرف میزنه و موقعی هم که قراره یه دختر شوخ و شنگ و شیطون باشه بیشتر خل مشنگ به نظر میرسه.شریفی نیا رو نمیگم چون از قیافه ش خوشم نمیاد (!) بقیه هم که تکلیفشون خیلی معلومه.خوب دیگه غرغر بشه.فقط با پول بلیط یه بسته گنده پاستیل ترش میشد خرید که به صرفه تر بود !!!

Next Page »

Blog at WordPress.com.