تلخون

May 3, 2007

Filed under: پرسه — بهاران @ 6:13 pm

International Campaign against killings and stoning of women in Kurdistan Petition

یه دختر 17 ساله به اسم دئا(نمی دونم تلفظ اسمش درسته یا نه)رو توی کردستان عراق روز27 آوریل سنگسار کردن.دئا از قبیله یزیدی بوده و عاشق یه مرد مسلمون عرب میشه و به همین جرم در ملاً عام و در حضور پلیس سنگسارش میکنن بدون اینکه پای یه مرجع قضایی در کار باشه(حالا فکر کن که باشه)پتیشن بالا اعتراض به حکومت عراق برای جلوگیری از سنگسار،کشتار و اعمال خشونت وحشیانه علیه زنان هست.امضا کنین و به دیگران هم خبر بدین..میدونم خیلی ها تو همین ایران هم چنین وضعی دارن و محتاج کمک هستن.دئا درسته که ایرانی نیست اما یه انسانه و من به انسان معتقدم

حمله های وسواسم دوباره داره عود میکنه.باید یه اقدامی بکنم.جدیدآ بهش ترس خارج شدن از خونه هم اضافه شده.دلیل بزرگش هم دستگیری های جدیده.امروز رفته بودم آرایشگاه با اینکه ظاهرم کاملآ بسیجی پسند بود ولی همه ش حس میکردم کسی دنبالمه.چند تا ماشین گشت رو هم که دیدم تپش قلب داشتم.نمی دونم اون تیکه فیلم کوتاه از دستگیری یه دختر رو دیدین یا نه.یه دختره که دو تا ماًمور زن و مرد به زور داشتن سوار ماشینش میکردن و اونم از ته دل جیغ میکشید.دیدمش حالم خیلی خراب شد.من لینک نمی دم،اصلآ تحمل ندارم جلو چشمم باشه.برای اولین بار وقتی میرسم تهران دیگه اون حس خوبو ندارم.انگار اومدم تو خطر.شهری که خیلی دوسش دارم دیگه امن نیست

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:21 am

بالاخره رفت فینال.همین که یه پای فینال یه تیم انگلیسی یخ باشه به اندازه کافی ناراحت
کننده هست.اگه میلانم میخواست نباشه که دیگه فینال ارزش دیدن نداشت.بازی رفت رو که من منزل خانوم آلوچه و آفای پدرم مهمون بودم ولی انقدر حال خودم گرفته بود که نه حس بازی دیدن داشتم نه بعدش غم باختن و هدر رفتن دو تا گل ناب کاکا رو خوردن.ولی دیشب حالم حسابی سر جاش بود و بعد یه کل کل مفصل با آقای دوست جون (البته از نوع فوتبالیش)نشستم بازی رو دیدم و بازم ” کاکا” شروع کرد در دقیقه 11 و بقیه بازی رو رو هوا بودم.من آدم عشق فوتبالی نیستم و مثلآ حالا اگه فینالم نبینم تقزیبآ به هیچ جام نیست ولی بازیای خوب به هیجانم میاره و عشق فوتبال ایتالیا هم که یه عشق قدیمیه.راستی میگن جهارشنبه دیگه دانشکده پزشکی امتحان کورس کلیه سال سومی هاست.راست میگن؟!شما چیزی در این مورد نشنیدین؟!فعلآ حواسم به فرداست که میخوام با آقای دوست جون برم کوه.شنبه میرم قزوین درس میخونم.قول میدم

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:21 am

بالاخره رفت فینال.همین که یه پای فینال یه تیم انگلیسی یخ باشه به اندازه کافی ناراحت
کننده هست.اگه میلانم میخواست نباشه که دیگه فینال ارزش دیدن نداشت.بازی رفت رو که من منزل خانوم آلوچه و آفای پدرم مهمون بودم ولی انقدر حال خودم گرفته بود که نه حس بازی دیدن داشتم نه بعدش غم باختن و هدر رفتن دو تا گل ناب کاکا رو خوردن.ولی دیشب حالم حسابی سر جاش بود و بعد یه کل کل مفصل با آقای دوست جون (البته از نوع فوتبالیش)نشستم بازی رو دیدم و بازم ” کاکا” شروع کرد در دقیقه 11 و بقیه بازی رو رو هوا بودم.من آدم عشق فوتبالی نیستم و مثلآ حالا اگه فینالم نبینم تقزیبآ به هیچ جام نیست ولی بازیای خوب به هیجانم میاره و عشق فوتبال ایتالیا هم که یه عشق قدیمیه.راستی میگن جهارشنبه دیگه دانشکده پزشکی امتحان کورس کلیه سال سومی هاست.راست میگن؟!شما چیزی در این مورد نشنیدین؟!فعلآ حواسم به فرداست که میخوام با آقای دوست جون برم کوه.شنبه میرم قزوین درس میخونم.قول میدم

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:21 am

بالاخره رفت فینال.همین که یه پای فینال یه تیم انگلیسی یخ باشه به اندازه کافی ناراحت
کننده هست.اگه میلانم میخواست نباشه که دیگه فینال ارزش دیدن نداشت.بازی رفت رو که من منزل خانوم آلوچه و آفای پدرم مهمون بودم ولی انقدر حال خودم گرفته بود که نه حس بازی دیدن داشتم نه بعدش غم باختن و هدر رفتن دو تا گل ناب کاکا رو خوردن.ولی دیشب حالم حسابی سر جاش بود و بعد یه کل کل مفصل با آقای دوست جون (البته از نوع فوتبالیش)نشستم بازی رو دیدم و بازم ” کاکا” شروع کرد در دقیقه 11 و بقیه بازی رو رو هوا بودم.من آدم عشق فوتبالی نیستم و مثلآ حالا اگه فینالم نبینم تقزیبآ به هیچ جام نیست ولی بازیای خوب به هیجانم میاره و عشق فوتبال ایتالیا هم که یه عشق قدیمیه.راستی میگن جهارشنبه دیگه دانشکده پزشکی امتحان کورس کلیه سال سومی هاست.راست میگن؟!شما چیزی در این مورد نشنیدین؟!فعلآ حواسم به فرداست که میخوام با آقای دوست جون برم کوه.شنبه میرم قزوین درس میخونم.قول میدم

May 1, 2007

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:38 pm

چشمم تو آینه به اومدن کسیه که از ساختمون آجر 3 سانتی بیرون میاد.روی آینه نوشته : اجسام از آنچه مشاهده می شوند به شما نزدیک ترند….
امشب سه شنبه 11 /2/86 ساعت 12.5 شبه.الان که اینا رو می نویسم احساس میکنم تو زندگیم عشق دارم.چیزی که تقریبآ تا حالا تجربه ش نکردم.یه مدت دنبالش بودم،یه مدت تو توهمش ولی الان حس میکنم که دارمش.اونم با آدمی که دوسش دارم و دوستم داره، ارزششو داره که ببخشمش، ازش بخوام منو ببخشه و از همه مهمتر آدمی که لیاقت دوست داشتن و دوست داشته شدنو داره.شناختنش مال امروز و دیروز نیست و دوست داشتنش هم مال جو گیری یا پر کردن چاله چوله های بی کسی نیست.
نه،یه شبه احساساتی نشدم.نمی خوامم سر به بیابون بذارم یا خودمو بسپرم به دست تقدیر و هرچه بادا باد و بزنم زیر آوازکه ای عزیز گلریز،عشق یعنی همه چیز…نه چشمام بازه و می بینم.چون هیجان مطلب بالا رفته بود هم پند آقای همخونه رو آویزه گوشم کردم و از هر گونه تغییر ناگهانی و انقلابی تو دوستیم جلو گیری کردم و دوست جونم هم کاملآ بهم احترام گذاشت.میدونم باید صبر کنم، آروم باشم و بذارم خیلی چیزا آروم آروم حل بشه قبل اینکه تبدیل به بحران بشه.این کارو میکنم گرچه سخته.فقط بدون : ما بدون هم حیفیم. خیلی جلو خودمو گرفتم که افسار پاره نکنم وقتی اینو بهم گفت.کدورت های ما به صرف آب انار رفع شد و رفت پی کارش و حالا میبینم که منم منتظر بهانه م .عین خودش.ولی یه بهانه درست و حسابی.
دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

« Previous Page

Blog at WordPress.com.