تلخون

April 28, 2007

Filed under: پرسه — بهاران @ 12:21 am

روی یه سنگ لب رودخونه نشسته بودیم.یهویی گفتم: کاش همه جاهایی رو که دوسشون دارم با خودم نبرمت…وقتی که بری دیگه جایی ندارم که برم و خاطره ای نباشه.
همینطوری به فکرم رسید.هیچ حرفیم از رفتن نبود.امروز با فرناز نشسته بودیم لب همون
رودخونه، پشت به سنگ قبلی
نیم نگاهی خرج جای قبلی کردم و دیگه هیچی
وقتی برمیگشتیم دیدم اونجایی که اون روز برفی ماشینو پارک کرده بودیم کوه ریخنه و پرش کرده.خندم گرفت
از قرقره کردن خاطره ها بدم میاد

April 20, 2007

Filed under: پرسه — بهاران @ 10:29 am

اول: دیشب شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت.همخونه های عزیز با قندی قندیشون خونمون بودن.
دوم: “فکر های مغشوشم، دوباره، در جای خود مستقر شده اند و ذهن آشفته ام ، از نو، منطق ساده رابطه های روزانه را کشف کرده است.ترس های مجهولم دستس از سرم برداشته اند و تنم لبریز از اعتمادی شیرین است.می دانم این سر خوشی دلپذیرموقتی است.مگر میشود یک عمر راست راست راه رفت و معلق نشد؟مگر می شود به زندگی کلک زد و قسر در رفت؟فعلآ سبکبار و هوشیارم و به این “فعلآ” ، به این زمان نامعین محدود ، دو دستی چسبیده ام…..” وقتی این تیکه آخر کتاب (دو دنیا) رو میخونم دقیقآ حسش میکنم.حس میکردم که دقیقآ حال خودمه و میخواستم ازش حد اکثر استقاده رو بکنم و فکر میکنم اون تلنگر که این حبابو میترکونه داره نزدیک میشه….
سوم:میخوام از قزوین یه مدتی دور باشم.از جوش، از آدمای احمق و کله پوکش، از همه چیش حالم داره به هم میخوره.شاید ترم دیگه مهمانی بگیرم برم رشت.از تک و توک دوستای خوبم دور میشم ولی برم بهتره.
چهارم: بدترین چیز اینه که وقتی خودت داری گیج میزنی یه مردم آزار دیوونه هم بیاد موی دماغت بشه.
پنجم: این جالبه.اون سالی که شان پن اومده بود تهران هم یه چیزی تو مایه ها نوشته بود
زندگی در تهران خيلی با حاله! گای هلمينگر

دارن اذیتش میکنن.نمیدونم قراره چی بشه.منتظرکمیته انظباتی نشستیم.دیروز که گفت از دستم دیگه کاری بر نمیاد یخ کردم.گفتم تو همیشه یه کاری میتونی بکنی…..دارم به خودم دروغ خیلی خیلی بزرگی میگم.میدونم اما باید صبر کنم.باید به زمان مهلت بدم.دروغه که بگم عادی.دروغه که بگم “همکار”.دروغه بگم زیر چشمی نگاهش نمیکنم.دیروز بهویی یادم اومد که چقدر دوسش دارم.وقتی حرف میزد و اشکام میومد نمیخوام یه مو از سرش کم شه یهویی دیدم دلم داره میلرزه.فرقش اینه که این دیگه اون دل نیست که به حرفم گوش نده.اونقدر بلا سرش اومده که دیگه خودسر کاری نمیکنه.بیچاره سر به راه شده و حرف گوش کن!!!حالا هر چفدرم که میخواد بلرزه..باهاش بد تا کردم و نمیتونم فعلآ کاری بکنم. باید صبر کنم.باید صبر کنم….
ششم:این پست خیلی خصوصی شد.اینجوری وبلاگ نوشتن احمقانه ست ولی شد دیگه…

Filed under: پرسه — بهاران @ 10:29 am

اول: دیشب شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت.همخونه های عزیز با قندی قندیشون خونمون بودن.
دوم: “فکر های مغشوشم، دوباره، در جای خود مستقر شده اند و ذهن آشفته ام ، از نو، منطق ساده رابطه های روزانه را کشف کرده است.ترس های مجهولم دستس از سرم برداشته اند و تنم لبریز از اعتمادی شیرین است.می دانم این سر خوشی دلپذیرموقتی است.مگر میشود یک عمر راست راست راه رفت و معلق نشد؟مگر می شود به زندگی کلک زد و قسر در رفت؟فعلآ سبکبار و هوشیارم و به این “فعلآ” ، به این زمان نامعین محدود ، دو دستی چسبیده ام…..” وقتی این تیکه آخر کتاب (دو دنیا) رو میخونم دقیقآ حسش میکنم.حس میکردم که دقیقآ حال خودمه و میخواستم ازش حد اکثر استقاده رو بکنم و فکر میکنم اون تلنگر که این حبابو میترکونه داره نزدیک میشه….
سوم:میخوام از قزوین یه مدتی دور باشم.از جوش، از آدمای احمق و کله پوکش، از همه چیش حالم داره به هم میخوره.شاید ترم دیگه مهمانی بگیرم برم رشت.از تک و توک دوستای خوبم دور میشم ولی برم بهتره.
چهارم: بدترین چیز اینه که وقتی خودت داری گیج میزنی یه مردم آزار دیوونه هم بیاد موی دماغت بشه.
پنجم: این جالبه.اون سالی که شان پن اومده بود تهران هم یه چیزی تو مایه ها نوشته بود
زندگی در تهران خيلی با حاله! گای هلمينگر

دارن اذیتش میکنن.نمیدونم قراره چی بشه.منتظرکمیته انظباتی نشستیم.دیروز که گفت از دستم دیگه کاری بر نمیاد یخ کردم.گفتم تو همیشه یه کاری میتونی بکنی…..دارم به خودم دروغ خیلی خیلی بزرگی میگم.میدونم اما باید صبر کنم.باید به زمان مهلت بدم.دروغه که بگم عادی.دروغه که بگم “همکار”.دروغه بگم زیر چشمی نگاهش نمیکنم.دیروز بهویی یادم اومد که چقدر دوسش دارم.وقتی حرف میزد و اشکام میومد نمیخوام یه مو از سرش کم شه یهویی دیدم دلم داره میلرزه.فرقش اینه که این دیگه اون دل نیست که به حرفم گوش نده.اونقدر بلا سرش اومده که دیگه خودسر کاری نمیکنه.بیچاره سر به راه شده و حرف گوش کن!!!حالا هر چفدرم که میخواد بلرزه..باهاش بد تا کردم و نمیتونم فعلآ کاری بکنم. باید صبر کنم.باید صبر کنم….
ششم:این پست خیلی خصوصی شد.اینجوری وبلاگ نوشتن احمقانه ست ولی شد دیگه…

Filed under: پرسه — بهاران @ 10:29 am

اول: دیشب شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت.همخونه های عزیز با قندی قندیشون خونمون بودن.
دوم: “فکر های مغشوشم، دوباره، در جای خود مستقر شده اند و ذهن آشفته ام ، از نو، منطق ساده رابطه های روزانه را کشف کرده است.ترس های مجهولم دستس از سرم برداشته اند و تنم لبریز از اعتمادی شیرین است.می دانم این سر خوشی دلپذیرموقتی است.مگر میشود یک عمر راست راست راه رفت و معلق نشد؟مگر می شود به زندگی کلک زد و قسر در رفت؟فعلآ سبکبار و هوشیارم و به این “فعلآ” ، به این زمان نامعین محدود ، دو دستی چسبیده ام…..” وقتی این تیکه آخر کتاب (دو دنیا) رو میخونم دقیقآ حسش میکنم.حس میکردم که دقیقآ حال خودمه و میخواستم ازش حد اکثر استقاده رو بکنم و فکر میکنم اون تلنگر که این حبابو میترکونه داره نزدیک میشه….
سوم:میخوام از قزوین یه مدتی دور باشم.از جوش، از آدمای احمق و کله پوکش، از همه چیش حالم داره به هم میخوره.شاید ترم دیگه مهمانی بگیرم برم رشت.از تک و توک دوستای خوبم دور میشم ولی برم بهتره.
چهارم: بدترین چیز اینه که وقتی خودت داری گیج میزنی یه مردم آزار دیوونه هم بیاد موی دماغت بشه.
پنجم: این جالبه.اون سالی که شان پن اومده بود تهران هم یه چیزی تو مایه ها نوشته بود
زندگی در تهران خيلی با حاله! گای هلمينگر

دارن اذیتش میکنن.نمیدونم قراره چی بشه.منتظرکمیته انظباتی نشستیم.دیروز که گفت از دستم دیگه کاری بر نمیاد یخ کردم.گفتم تو همیشه یه کاری میتونی بکنی…..دارم به خودم دروغ خیلی خیلی بزرگی میگم.میدونم اما باید صبر کنم.باید به زمان مهلت بدم.دروغه که بگم عادی.دروغه که بگم “همکار”.دروغه بگم زیر چشمی نگاهش نمیکنم.دیروز بهویی یادم اومد که چقدر دوسش دارم.وقتی حرف میزد و اشکام میومد نمیخوام یه مو از سرش کم شه یهویی دیدم دلم داره میلرزه.فرقش اینه که این دیگه اون دل نیست که به حرفم گوش نده.اونقدر بلا سرش اومده که دیگه خودسر کاری نمیکنه.بیچاره سر به راه شده و حرف گوش کن!!!حالا هر چفدرم که میخواد بلرزه..باهاش بد تا کردم و نمیتونم فعلآ کاری بکنم. باید صبر کنم.باید صبر کنم….
ششم:این پست خیلی خصوصی شد.اینجوری وبلاگ نوشتن احمقانه ست ولی شد دیگه…

April 18, 2007

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:52 pm

… وایول که زندگی انقدر زیباست.
میخوام در مورد معلمایی که تا دیروز سر کلاسشون می نشستم بنویسم.برای اونها که دیده نمیشن.فقط یه روز 12 اردیبهشت یه دست گل میگرفتیم دستمون میرفتیم مدرسه خانوم روزتون مبارک…. دیگه نمیپرسیدیم خانوم ازحقوقتون چه خبر؟ خانوم اجازه واسه چی حال ندارین درس بدین؟ واسه چی انگار جونتونو درن میارن بالا یه چیزو دو بار توضیح بدین؟ چرا از “شغل انبیا” انقدر خسته و بیزارین؟؟؟ نه بابا اون موقع عقلمون به این حرفا نمیرسید…بعدنا هم وقت نشد بپرسیم آقا ، خانوم ، نتیجه تحصن چی شد؟ مگه معلم رو هم کتک میزنن؟مگه معلم مملکتو به خاطر اعتراض به شرایطش میندازن زندان؟ که پس فردا بره سر کلاس چی چی درس بده؟ برو کار میکن نگو چیست کار؟ ز گهواره تا گور دانش بجوی؟ اطلب العلم حتی بالسین؟ نه وقتی واسه این حرفا نبود آخه….
سر سال بابامون هرجوره بود فرستادمون غیرانتفاعی که فدای حلقوم فشرده معلمای مدرسه های دولتی نشیم.درس بخونیم واسه خودمون خر بزرگی بشیم.بعد هم که الان “معلم”ای کلاس بالا داریم که اسمشون “استاد” ه …
بازم همون آشه و همون کاسه…بعضیا همون زگهواره تا گور بدو تا نرسی شدن و بعضیا دیگه زیادی “استاد”…
- .ببخشید استاد…بچه سوسول مفت خورتون با رتبه 25 هزار بعد اینکه دو سال تو امارات مفت خورده و چرخیده ، الان واسه چی کنار ما تو دانشگاه سراسری نشسته و ترمی 12 میلیون شهریه میده؟
- خفه شو کره خر…..!!!!
خیلی وقتا آدم فکر میکنه چیزی که انتها نداره حماقته.البته گاهی تو این مرز پر گهر به این نتیجه میرسه که اونی که ته نداره
وقا حته

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:52 pm

… وایول که زندگی انقدر زیباست.
میخوام در مورد معلمایی که تا دیروز سر کلاسشون می نشستم بنویسم.برای اونها که دیده نمیشن.فقط یه روز 12 اردیبهشت یه دست گل میگرفتیم دستمون میرفتیم مدرسه خانوم روزتون مبارک…. دیگه نمیپرسیدیم خانوم ازحقوقتون چه خبر؟ خانوم اجازه واسه چی حال ندارین درس بدین؟ واسه چی انگار جونتونو درن میارن بالا یه چیزو دو بار توضیح بدین؟ چرا از “شغل انبیا” انقدر خسته و بیزارین؟؟؟ نه بابا اون موقع عقلمون به این حرفا نمیرسید…بعدنا هم وقت نشد بپرسیم آقا ، خانوم ، نتیجه تحصن چی شد؟ مگه معلم رو هم کتک میزنن؟مگه معلم مملکتو به خاطر اعتراض به شرایطش میندازن زندان؟ که پس فردا بره سر کلاس چی چی درس بده؟ برو کار میکن نگو چیست کار؟ ز گهواره تا گور دانش بجوی؟ اطلب العلم حتی بالسین؟ نه وقتی واسه این حرفا نبود آخه….
سر سال بابامون هرجوره بود فرستادمون غیرانتفاعی که فدای حلقوم فشرده معلمای مدرسه های دولتی نشیم.درس بخونیم واسه خودمون خر بزرگی بشیم.بعد هم که الان “معلم”ای کلاس بالا داریم که اسمشون “استاد” ه …
بازم همون آشه و همون کاسه…بعضیا همون زگهواره تا گور بدو تا نرسی شدن و بعضیا دیگه زیادی “استاد”…
- .ببخشید استاد…بچه سوسول مفت خورتون با رتبه 25 هزار بعد اینکه دو سال تو امارات مفت خورده و چرخیده ، الان واسه چی کنار ما تو دانشگاه سراسری نشسته و ترمی 12 میلیون شهریه میده؟
- خفه شو کره خر…..!!!!
خیلی وقتا آدم فکر میکنه چیزی که انتها نداره حماقته.البته گاهی تو این مرز پر گهر به این نتیجه میرسه که اونی که ته نداره
وقا حته

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:52 pm

… وایول که زندگی انقدر زیباست.
میخوام در مورد معلمایی که تا دیروز سر کلاسشون می نشستم بنویسم.برای اونها که دیده نمیشن.فقط یه روز 12 اردیبهشت یه دست گل میگرفتیم دستمون میرفتیم مدرسه خانوم روزتون مبارک…. دیگه نمیپرسیدیم خانوم ازحقوقتون چه خبر؟ خانوم اجازه واسه چی حال ندارین درس بدین؟ واسه چی انگار جونتونو درن میارن بالا یه چیزو دو بار توضیح بدین؟ چرا از “شغل انبیا” انقدر خسته و بیزارین؟؟؟ نه بابا اون موقع عقلمون به این حرفا نمیرسید…بعدنا هم وقت نشد بپرسیم آقا ، خانوم ، نتیجه تحصن چی شد؟ مگه معلم رو هم کتک میزنن؟مگه معلم مملکتو به خاطر اعتراض به شرایطش میندازن زندان؟ که پس فردا بره سر کلاس چی چی درس بده؟ برو کار میکن نگو چیست کار؟ ز گهواره تا گور دانش بجوی؟ اطلب العلم حتی بالسین؟ نه وقتی واسه این حرفا نبود آخه….
سر سال بابامون هرجوره بود فرستادمون غیرانتفاعی که فدای حلقوم فشرده معلمای مدرسه های دولتی نشیم.درس بخونیم واسه خودمون خر بزرگی بشیم.بعد هم که الان “معلم”ای کلاس بالا داریم که اسمشون “استاد” ه …
بازم همون آشه و همون کاسه…بعضیا همون زگهواره تا گور بدو تا نرسی شدن و بعضیا دیگه زیادی “استاد”…
- .ببخشید استاد…بچه سوسول مفت خورتون با رتبه 25 هزار بعد اینکه دو سال تو امارات مفت خورده و چرخیده ، الان واسه چی کنار ما تو دانشگاه سراسری نشسته و ترمی 12 میلیون شهریه میده؟
- خفه شو کره خر…..!!!!
خیلی وقتا آدم فکر میکنه چیزی که انتها نداره حماقته.البته گاهی تو این مرز پر گهر به این نتیجه میرسه که اونی که ته نداره
وقا حته

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:37 pm

با کلی تاخیر…..
مباااااااااااااااااااااااااااااااارک باشه :))

دو یارمان، ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده آزاد شدند

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:37 pm

با کلی تاخیر…..
مباااااااااااااااااااااااااااااااارک باشه :))

دو یارمان، ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده آزاد شدند

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:37 pm

با کلی تاخیر…..
مباااااااااااااااااااااااااااااااارک باشه :))

دو یارمان، ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده آزاد شدند

Next Page »

Blog at WordPress.com.