تلخون

October 15, 2009

Filed under: پرسه — بهاران @ 6:41 am

قسم به بوسه آخر ، قسم به تير خلاص

قسم به خون شقايق نشسته بر تن داس

 فقط آمدم براي همه روزهايي كه نبودم بنويسم : ما بيشماريم.اين قشنگ ترين كلام اين روزهاست

وگرنه به قول آلوچه خانوم كي نوشتنش مي آيد؟(حتي تو مهر!) والا

كه خونبهاي تو خون سياه جلاد است

سكوت دامنه در انتظار فرياد است

پي نوشت: اين ترانه از كليپ ساده و بي كيفيتي ست كه نميدانم چرا با شعار چندش آور” ميكشم،ميكشم،آنكه برادرم كشت” شروع مي شود.فقط از آن جهت دوستش دارم كه خيلي باهم گوشش داده ايم و هردفعه كيوان بغض ميكند و من دستش را مي گيرم و مشت ميكنم مثل روزهاي اغتشاش! كه بي آنكه بدانيم بغل دستي كيست دستش را ميگيريم و فرياد ميزنيم،ميخوانيم،فرار ميكنيم و يخ روي كبودي هاي سر و صورت هم ميگذاريم ،وگرنه من هنوز وقتي حرف ابتكارات و خلاقيتهاي برخي دوستان مبارز در چگونگي خونخواهي و اننتقامگيري بعد از پيروزي! ميشود ،‌عقم مي گيرد

 

 

May 26, 2009

Filed under: پرسه — بهاران @ 11:40 am

خدا و اندي وقته نيومده بودم اينجا.وقت كه خوب داشتم،حوصله هم هي داشتم.حالم هم كه غلط كرده كه بد باشه ،‌اگر هم فكر كردي كه حرفي براي زدن نداشتم زهي خيال باطل كه كلآ از باغ پرتي.نميدونم شايد به همون دليلي كه هر چي فرناز ميگه گم شو برو تو فيس بوكت عكس بذار ميگم وقت نميشه بعد ميگه پس چطو ريليشنت رو تونستي پر كني؟! شايد چون نميخواستم رو اون پستي كه اولين بارم بود براي اولين نفر توي وبلاگم ميذاشتم حالا حالا ها پستي بياد.نميدونم

آدمي هستم خر.بذاريد يه كمي استريپ تيز كنم.تو رابطه اولم من يك آدم طفلكي نازكي مظلومكي حيوونكي بودم كه هر رو از بر تشخيص نميداد.تو رابطه دومم كلآ هيچ گهي نبودم.حالا تو اين رابطه م ميخوام كسي باشم.كسي به اسم بهاران.نه اينكه همه چي ماه و عسل و از اين قلب صورتي هاست ها…نه.يه وقتايي از سيريش بازي خودم كفرم در مياد و از لال بازي اون.يه وقتايي ميخوام چيزي رو پرت كنم طرف صورتش كه توش فقط دو تا چشم گنده ميبيني.يه وقتايي ميخوام به همه اين خلوت و تنهايي و غار و كوفت و زهرمار مردونه ب…..اشم.ولي كماكان نميخوام روي اون پست آخر پاييز ، اون پست نزديك شب يلدا ،‌اون پستي كه اول دست نوشته بود با كلي خط خطي ، چيز ديگه اي بياد.ايندفعه ميخوام آدمي باشم.شايد بازم اشتباه كنم.شايد بازم شكست بخورم ولي ميخوام حرفي بزنم بعد بميرم.نه نه اشتباه نكنين،جو مرا فرا نگرفته است ، تازگي ها هم فيلم فارسي زياد نديدم ولي اين يكي راست ترين حرف اين چند وقتم است.از چس ناله عاشقانه بدم آمده.ميخوام براي اين زندگي نكبتي ، يك كمي رجز عاشقانه بخوانم

پي.نوشت:آقا جان خياط داخل كوزه افتاد.بنده فشارم تلپي افتاده بود كف پايم ، براي حالت تحمل!! كه داشتم (بچه ها سلام) يك پلازيل زدم توي رگ كه به بنده كه سابقه تشنج كودكي دارم نساخت و جاي همه خالي يك پرس ديگر هم تشنج كرديم.ولي الان سر و مر و گنده و پررو پاي پي سي نشسته ايم فقط دلمان شور اين انتخابات را ميزند.دوم خرداد بود كه من بيمارستان بودم.نميدانم دستبند سبز را كه دور مچ بهادر ديدم چرا بغضم گرفت.من بر آنم كه دماوندم هست….

February 7, 2009

Filed under: پرسه — بهاران @ 6:45 am

سنگی میان آب افتاده ، فرو رفته و پیدایش نیست

چرا؟چجوری؟چه شکلی بوده؟چقدری؟ معلوم نیست

روی آب پر از موجهای ریز و درشت شده.از وسط تا کناره ها،توی حاشیه ها،همانجا که برگهای رنگی آخر پاییز را میلرزاند،بالا و پایین میبرد.برمیگردد.گم میشود

تلاطمی شیرین و دردآور،سرگردانی،حیرانی ناخواسته و خودخواسته،مثل به دنیا آمدن،به دنیا آوردن…ترسناک

دلی که فکر میکردم یادش رفته که کارش چیست،که آن تو به جز فکر و خیال و غصه و بدوبدو و تنگ شدن،چسبیدن و ماندن،ترسیدن و نرفتن، چکار میکند

که فکر میکردم لرزیدن یادش رفته

لرزیده حالا

لرزیدن گرفته

خاک بر سر یادش آمده بلرزد ، تند ،تند،تند بزند،صدایش را بلند کند و حیثیت آدم را ببرد

برود و برنگردد

برنگردد

انگاری پنجه ام یکهویی و ناغافل،اشتباهی،خورده به تارهای چنگی در خلوت معبدی،کلیسایی،ناکجا آبادی

وصدایش زنگ میزند و می آید هنوز،بند نمی آید

مست این اشتباهم

این حرکت بی اختیار انگشتهایی که او

می بوسدشان

January 15, 2009

Filed under: پرسه — بهاران @ 8:37 pm

حال و حکایت من است این روزها :

- نیستی ، دیر میای ، وقتیم صدات میزنن دو ساعت طول میکشه تا جنازه برسه

- آخه تو با این عقل معاشی که داری اصلآ نمیتونی ببینی

- وای!…… چه ننگی!!

- گل خون می شکنم ، می روم …..آی

باغ را گل گل همرنگم هست

تو بر آنی که مرا پشتی نیست

من بر آنم که دماوندم هست

*.راستی دوباره افتادم به دولت آبادی خواندن.دیدی حالا؟ انقدر هم با مریضا دعوا نکن.گناه دارن.

December 14, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 12:14 pm

من در اوج بی خاصیتی خاصیتهایی دارم قشنگ.

یکیش همین که اگر بخواهم بنویسم، دیگر خودت میدانی و نمیدانی و  خودت میفهمی و اینها حالیم نیست.مینویسم برای تو.صاف و پوست کنده.خطم هم قشنگ نیست ولی میشود خواندش هنوز.

یکی دیگر اینکه هیچ عرضه ندارم که به لطایف الحیل بیایم و این نثر قزمیتم را بپیچانم. از این رو:

ای اهالی باشتین

من یک روزی زنجیر چرخم در رفته بود.در نرفته بود یعنی ، کلآ نبود . دنده خلاص ، توی سرازیری!پیش از کله پا شدن ، یعنی بالکل کله پا شدن ، من رسیدم به یک جایی.کاشف به عمل آمد که اشکال از چرخ دنده است.که قر شده.باید فکر یک نویش باشم.تا بیایم خودم را سر پا کنم ، چند تا مهره قرض می خواستم که کم و کسری این زنجیر پاره پوره را عجالتآ رفع و رجوع کند.کسی بود که قرضم داد.تا حالا خوش و خرم رکاب میزدم و حالا دست تنها و نابلد مانده بودم کنار راه.کسی بود که کمکم کرد.آچار انداختن و پنچری گرفتن و پیچ و مهره ها را با هم جفت و جور کردن را یادم داد.این قصه  قدیمی ست،هرچند یادم نرفته.یادم نرفته من مهره قرض گرفتم ،نه اینکه کسی بخواهد دست و پایش را به دو سر کسری زنجیر من ببندد و با من بچرخد.پیچ و مهره سر هم کردن یاد گرفتم نه اینکه کسی بخواهد پیچ و مهره و واشر شود برایم.آستین بالا زدن و سروکله زدن و آخرش عرق ریزان،درست کردن یاد گرفتم ( هرچند گند ها زدم و تیوب ها سوراخ کردم) نه اینکه کسی کولم کند.یادم نرفته فرق اینها را.راستش الان دیگر داستان از خط دستم بگرفت و پا به پا برد خارج شده.شده برای خودش یک زندگی،یک قصه کامل ، یک گوشه.از آن گوشه ها که الکی الکی به کسی نمیدهی ، هیچ رقمه هم پس نمیگیری.حالا اگر می خواهی پسم بدهی،اگر فکر میکنی دور از جون ، بلانسبت این قاب عکس یکنفره که فقط من میدانم کجا آویزان است کاروانسراست که هرکس سرش را بیندازد و بی یاالله بیاید تو ، اگر فکر کرده ای من یک تکه زنجیر قرضی و چند تا پیچ و مهره کل حرفم بوده که حالا دیگر دلم از بابتشان قرص است ، اجازه بده بزغاله پر روی شما خدمتتان عرض کند که نه خیر.بگذار این بار هم من روی بقیه اشتباه هایم ، اشتباه کنم و بگویم که اشتباه می کنی.ولی همونجوری که همیشه تو بیدک گذاشتی زیر بوته های نیمه جان خرابکاری های من ، بگذار ایندفعه من زور خودم را بزنم.اگر همه اینهایی را که من یادم نرفته ، تو یادت رفته ، باز لابد من یک جایی را گل کاشته ام.اگر فکر کردی بساطم را جمع کرده ام تا پنچرگیری بعدی، بگذار بگذارم به حساب اینکه این همه وقت بلد نبودم درست و حسابی به خودم و خودت و همه بگویم ، واضح و روشن و بی کم و زیاد ، آقاجان من!این یک عکس تکی است.شاید انقدر خرم بازی در آورده ام و عکس دسته جمعی توی باغ و دمن انداخته ام که گوشه های این عکس تکی،توی این قاب عکس یکنفره ساییده.ببخشید.تقصیر از من.ولی خدا خیر بدهد پدر تکنولوژی را.درست کردنش کار سختی نیست.سخت هم بگیر.دعوا هم بکن.ولی اول بگذار من کارم را بکنم.اینکه این تک جمله های از یاد رفته ، اصلآ چرا از یاد رفته و چجور یادت بیاورم ،با اجازه بزرگتر ها کار من است.بالاخره من یا رفاقت کردن یاد گرفتم ، یا نگرفتم،این گوشه اش را بده دست من که حداقل خودم فکر نکنم بعد دو سال کلاهم پس معرکه است هنوز.

رفیق،به قول قزوینیها باکیت نباشه.تا شما یک چایی بخوری استاد ، من نشتی این چرخ را میگیرم.من اگر پیش تو یاد گرفتم،فقط خودت میتوانی مچم را بگیری.

راستی

من اگر بخواهم برای تو بنویسم ، این مدلی مینویسم

پرانتز باز ، اصولآ ، پرانتز بسته

November 30, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 4:08 pm

اون روز اومدم اینجا و با دل پر نوشتم

نه برای تو

خطاب به تو

که اینقدر شبیه اون روزهای منی

…روزهای ” تو صبر از من توانی کرد

و من را می ترسانی

از اول هم من را ترساندی

نوشتم که بگویم نکن.اینجوری نباش

بعد دیدم خیلی خود خواه تر و بد تر از اونم که بخواهم از این ژست ها بگیرم

هر جوری میخوای باش

قول میدم گورت رو نکنم

یعنی سعی میکنم

October 1, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 2:54 pm

هیچ وقت خوشم نیامده بیایم اینجا بنویسم امروز یک گدا دیدم چلاق بود و یکی دیدم توی آشغال ها میگشت و آن یکی نان گدایی میکرد و یک بچه پشت در اغذیه فروشی آه و میکشید و وای که چقدر دلم سوخت و الخ.خودم دلیل دقیقش را نمیدانم.اخلاق گندم است.هیچ منظوری هم با کسی و نوشته ای ندارم .امروز ،کم آورده ام اساسی از این نگفتن.به رو نیاوردن.دو روز و نصفی معطل رودابه ماندم.مسئول کانون کودکان کار.ماندم برای اینکه خبر  بدهد که کلاس آخر هفته ام چه شد؟ بیایم درس بدهم یا نه؟ کجا و چرایش بماند.برایش میشود برای همین بچه هایی که همه جا کنه میشوند با گل و آدامس و اسکاچ و ما اگر در مود رمانتیکمان باشیم وای وای و نازی نازی میکنیم و اگر هم اخلاقمان گه مرغی باشد تف و لعنتشان.خبری نشد.بدقولی نمیکرد هرگز و عجیب بود.دلم شور افتاد.پیدایش کردم ،خسته و خرد و خمیر.کانون کودک کوچکمان دو روزی تعطیل بوده. دوباره چرا؟

سهیلا و سحر.8 و 11 ساله-

…میشناسم.خوب-

پدر و مادر هر دو معتادند به کراک.خیلی وقته-

…میدانم.خوب-

این آخرها پدر و مادر بالکل نیست شده اند.نون شده اند و سگ خورده.معلوم نیست توی کدوم جوب افتاده اند

…ای جان بکنی ، خوب-

بعد یکهو انگار سیل بندی باز شده و جمله است که میریزد بیرون.بقیه اش شبیه فیلم هاست.با سناریویی سوزناک.هندی.آبکی.صاحبخانه چند تکه اثاث را برداشته و بقیه را با بچه ها ، بی باقی ریخته توی کوچه.دختر ها چند روزی توی خیابان ولو بوده اند.کاسبهای محل بو میبرند.میفرستندپیش پدر بزرگ و مادر بزرگشان.مادربزرگ فاحشه ای بازنشسته است که اتاق های خانه را اجاره میدهد به وافور و سرنگ.پدربزرگ جیره تریاکش را میگیرد و حرف نمیزند.خواسته اند روانه کنند برای عمه .با یک بچه طلاق گرفته ، پسر همسایه ناغافل ترتیبش را داده و صیغه صاحبخانه شده که بماند.هوو است و چشم دیدنش را ندارند. عموها هزار فقره میکشند و باز خمارند و بهشان حرجی نیست.امروز و فرداست که بروند بغل دست داداش و زن  داداش.بچه ها را 10 روز پیش پیدا کرده اند.رفته اند قرچک ورامین.چرا نمیدانم.کی برده و کی برگردانده نمیدانم.یک هفته ای توی کانون خوابیده اند.توی کارگاه خیاطی ، توی مهد کودک سه در چهار.دیگر نمیشود نگهشان داشت.مجوز نداریم.شبانه روزی نیستیم.کسی خبر برده.گزارش جنایت را داده.مامور آمده دم در.دردسر شده.دعوا شده.همسایه ها ریخته اند بیرون.هر کی یکطرف را گرفته.یکی گفته پس فردا میشود خانه فساد.حالاش هم دست کمی ندارد.شوهر سرایدار قاطی کرده.هوار هوار کرده و قلبش گرفته و افتاده به خورخور.بعضی ها طرف کانون را گرفته اند.گفته اند خانه فساد جای دیگر است.حرفشان بی منظور نبوده.بعضی ها گرفته اند به خودشان.دوباره دعوا شده.وسط شلم شوربا ، برادر جوان همسایه روبرو که پدوفیل است یک گلدان از توی تراس پرت کرده میان کوچه.گلدان وسط آسفالت ترکیده و همه یک لحظه ساکت شده اند.کسی طوریش نشده.خدا خیلی رحم کرده.همه خزیده اند به خانه هایشان.دوتا استخوان لای زخم چسبیده اند به دیوار.عین جوجه گربه دیده لرزیده اند.فردا صبحش رودابه کانون را تعطیل کرده.بابک را داده دست گلاره و خودش با عارف راه افتاده.رفته اداره سرپرستی.گفته اند برو بهزیستی.گفته مال ریش خودتان.سگ را دم درش نمیبندم.خوب گفته.رفته اداره فلان ، مرکز بهمان،سازمان آب ،کلینیک روماتیسم ، کوفت زهرمار.یعد کلی سگدو بالای میدان فردوسی یک موسسه خیریه پیدا شده.با آشنا و سفارش.فعلا گفته اند بیایند.بی حرف پیش.چند روزی یه عنوان مهمان تا ببینیم چه میشود.بچه ها زار زده اند.التماس کرده اند.گفته اند هیچ جا جز کانون نمی آیند.کوچیکه ناخن میخورد و شبها خودش را خیس میکند.توی بهزیستی کتکش میزده اند.نمی آید.نمی آیند.”نمی آییم”.پا کوبیده اند به زمین.فایده نکرده.بردندشان.

یاد سمیه افتادم که به چه والزاریاتی سرپرستی اش را کانون گرفت برای بهزیستی.به چه نکبتی رضا دادند اجازه محل اقامت بدهند به کانون.فقط آنجا بماند.آخرش نشد.دایی هایش آمدند سراغ مان.عربده زدند.چاقو کشیدند.کلفتشان را پس میخواستند.دوتایشان از قاچاقچی های دانه درشتند.حساب میبرند ازشان.رفته بودند بهزیستی کوتاه آمد.سمیه را پس فرستادیم.گریه کرده بود.التماس کرده بود.گفته بود هیچ جا جز کانون نمی آید.”نمی آیم”.پا کوبید به زمین.فایده نکرد.بردندش

نفس تازه میکند.عجب درامی.برای هر کی بگویم چی میگوید؟الهی بمیرم؟عین اینها زیاد است؟دست میکند توی جیبش؟چطور شده همه این اتفاق ها همه با هم افتاده؟نمیدانم. به درک.اینها رار گفتم برای چی؟ خوب که چی؟ نمیدانم.میفهمم که این چرخهایی که همه با هم در رفته،همین یکی و یکجا و تقدیر و تصادف نیست.این چرخها هزاران جا ، میلیون ها جا در میرود و یکی دو تای باقی مانده،لک و لکی میکنند و زندگی جلو میرود.الان همه اش .با هم در رفته.گندش در آمده.توقف کامل.حرفی نمیزنم.حرفی ندارم بزنم

فردا هم صبح خبری نیست.کلاسها تعطیل.سهیلا و سحر پر از شپش ،هرجا خوابیده اند را باید بسابیم.میگوید فردا عصر بیا.چشم.فردا عصر می آیم.”می آیم”.احساس میکنم خستگی ده تا کوه کندن روی دوشم خراب شده.انگار بچه ای شده ام نشسته روی ساحل،وقتی موجی جلوتر از بقیه می آید و برج و باروی ماسه ای را صاف میکند.محکم.و می رود.آن بغضی که سر هیچ کس نمیشود خالی کرد ، یقه هیچ کس را نمی شود گرفت و سرش داد زد توی گلویم ماسیده.و اینکه باید قبول کنی که همینه ، همینه ، همینه.کاریش نمیشود کرد.این مدلی است.خاک بر سر این زندگی ولی این مدلی است

September 23, 2008

22 می شویم

Filed under: پرسه — بهاران @ 9:26 am

اول:اولآ که دروغ چرا این رو زود زود میگم که بلکه اون غیرتتون به جوش بیاد و محض تبریک هم شده دو تا کامنت خشک و خالی برای من بگذارید ،امروز پا به سن خیلی بزرگ 23 گذاشتم، ای کسان هایی که بنده را لطف تپان میکردید که چرا نمیشه برایت کامنت گذاشت.حالا من یک خبطی کردم و گفتم کامنت برام مهم نیست ، شما قوه ادراکتان کجا رفته؟هان؟

دوم:هر کی امسال ازم پرسیده 23 شدی دیگه ؟ دو بامبی زده ام توی ذوقش که : نخیر،22 سالمه ، تازه رفته ام توی 23.علت این وسواس را نمیدانم ، شاید دارم به مرز ترسناک کبر سن نزدیک میشم و حواسم نیست.به قول آنا ، خدایا چرا این کارو با ما میکنی؟!؟

سوم:نداریم.یعنی سانسور شد.نخواستم امروزو با بعضی یادآوری ها تلخ کنم

چهارم:اولین کادویمان یک گوشی پزشکی لیتمن فرد اعلا از والدین گل گلی و عسلی است.میمردم اگه نمیگفتم.امروز توی بخش ، همه مریضها رو ایزوگام کردم بس که امتحانش کردم

پنجم:دوستانم طبق رسم هر سال پچ پچ میکنند و من هم طبق رسم هر سال خوب هم به خریت زده ام.خوابیده ام روی تخت و دلم از گرسنگی و برنامه ای که امسال دارند برایم ، قنج میرود

:ششم: چند پیام خصوصی که دل 22 ساله مان میخواهد عمومی اعلام کند داریم

داداش جیگر سابقآ قلنبه و جدیدآ مانکن ِ عزیز تر از جانمان ، اولین روز دانشگاهت مبارک.شدیدآ قربان شما میرویم و احساس غرور و افتخار و  این حرفا میکنیم وعاشقت هستیم تا آخر آخر

 اول صبحی در حال چرت کفتری زدن توی اتوبوس ، تبریکات تو و تو خیلی سرحالم آورد ، روزم رو ساخت، انقدر که تا همین الان هیچ اس ام اسی چشمم رو نمیگیره.این که چقدر عاشقتونم، بماند

همکار هم درد هم تولدی ، تولد شما هم مبارک.این تقارن را به فال نیک میگیریم که شگون داره-

ای کسان هایی که در بالا ذکرتان آمد و یا نیامد و این را میخوانید و باز هم از رو نمی روید ، خیلی نامردید-

September 22, 2008

Filed under: پرسه — بهاران @ 7:13 am

مهر خوشگل آلبالویی

دوست دارم

چه خوبه که هر سال ، درست به موقع ، اون وقتی که دلم خیلی هوای پاییز کرده ، وسط یک عالم خستگی و دلتنگی

یکهویی پید ات میشه ، همه جا رو طلایی میکنی

و عشقی.

ماه خود خود خودمی ، شبیه من

قاطی و پاطی ، همه چیزو با هم داری ، خوب و بد

هر کی خوشش میاد بیاد و نمیاد هم که نه

و هر کی با یه چیزیش همراه میشه

یا نمیشه

دوست دارم

September 11, 2008

Filed under: بخش 2 ،اتاق 5 — بهاران @ 9:27 am

پرستار بدعنقی که پشت میز دم درآی سی یو نوزادان مینشیند من را بعد یک ماه خوب میشناسد که صبح به صبح میروم نی نی های زیر دو کیلوی کله گنجشکی را دید بزنم و بعد بروم طبقه بالا توی درمانگاه به کارم برسم.چند هفته ای میشود قبل از اینکه بروم بالا سراغ جرم گوش وچرک دماغ و حلق خلق الله ، صبح اول وقت عین یک گربه خپل فوضول که یواشکی توی خلوتی ظهر میرود سر وقت حوض ماهی قرمز ها ، بی سر و صدا میروم توی آی سی یو نوزادان که سر بزنم به بچه هایی که بد روزگار انداختدشان توی این دنیا ، آن هم چند وقت زودتر ، با مخ ، انگار که چیزی خیرات میکنند اینجا .بین همه بچه هایی که باور نمیکنی این دست و پای کوچولو را چه جوری تکان تکان میدهند و با کجایشان ایتقدر بلند بلند گریه میکنند ، بچه های بدحال و رفتنی ، کپل و ماندنی ، یک تربچه اینجا هست که دل من را بدجوری برده.یکی ار اینها که شیش ماه و نیمه دنیا آمده و الان هم یک ماه است که توی دستگاه منتظر جواز ورود است.یعنی طبق آنچه که ما خواندیم و با 17.5 پاس کردیم، باید الان توی شکم مامانش باشد و یک ماه هنوز مانده باشد به آمدنش.اسمش نازنین است.نازنین رضایی.نازنینی ست! پدر سوخته 35 سانتی قاچاقی اینجا آمده و هیچیش هم نیست.نه دیسترس تنفسی ، نه عفونتی ، نه نقصی ، نه عیبی…خوابیده آنجا و به ریش قانون طبیعت و فیزیولوژی و این همه کتاب و تکست بوک میخندد.آخ از وقتی که می خندد.همچین کش میآید و خمیازه میکشد و بعد زبان صورتی کوچولویش را یک کمی می آورد بیرون و لبخند میزند.و من رم میکنم و نزدیک است که از ذوق شیهه بکشم تا پرستارهای همیشه به خون ما تشنه دمم را بگیرند و بیندازند بیرون.نگین بی احساس میگوید که این خنده نیست.یک جور انقباض عصلات صورت است ، شاید هم نوروپاتی عصب فاسیال ، کسی چه میداند؟ ولی من گوشم به این حرفها بدهکار نیست.این لبخند می ارزد خیلی ، حتی شاید به تابستان سیاهی که ما را کشبد توی بیمارستانی که بخش ای ان تی و اطفال یک راه پله با هم فاصله دارد.که من هر روز بیایم منتظر این لبخند بمانم که مثل همه چیز های ساده و روشن دنیا ، مثل شاخه های پشت پنجره که یک روز صبح پا میشی و میبینی ناغافل جوانه کرده ،مثل آفتاب زدن دم صبح که هی سرک میکشد و باز قایم میشود ،عین لحظه ای که میگی :…سه ! و میپری توی آب ، دل آدم را از خوشی میلرزاند ، یک لرز خوش آیند.شیرین ، عین شکرپنیر ، پولکی لیمویی،با همه خستگی و بیحوصلگی ، دلگیری و بی دل و دماغی ، این لحظه را دوست دارم که پنش شیش تا قطره امید ، مثل اکلیل طلایی میپاشد روی این روزها.باز گاهی هوس میکنم یادم بیافتد که بعضی وقتها بهم میگویند خیر ببینی (و شاید ببینم)،و بی اینکه کاری کرده باشم خوش خوشانم شود،عین وقتی که هندوانه را قاچ میزنی و میبینی که گل کاشته ای و قند قرمز است…یک لحظه ، یک آن ، کوتاه و بعد دوباره از پله ها بروم بالا ، توی تاریکی

پی نوشت : دوستم پشت سرم توی سایت خوابگاه این را میخواند و تمام که میشود میگوید : اووووووووه ، این همه را برای این یک کیلو و نیم بچه نوشتی؟میخندم.میگوید : گشنه ت شده ، همه ش ازخوراکی نوشتی.واسه افطار هندونه بخریم؟ من که میگم هلو

Next Page »

Blog at WordPress.com.